تبليغاتX
عرفان اسلامی


درباره

این وبلاگ در جهت شناخت و معرفی صحیح عرفان اسلامی ایجاد گردیده است و در آن بیشتر به بررسی عرفان از جهات مختلف توجه می گردد و سعی گردیده است که به سخنان موافقین و مخالفین عرفان و کاملا به صورت علمی پرداخته شود.
از تمامی عزیزانی که در مورد مسائل عرفانی مقاله و یا منابعی در اختیار دارند درخواست می شود که در بالا بردن سطح وبلاگ ما را یاری نمایند. با تشکر:گروه نویسندگان

پیوندها

شمس-متون و مقالات جناب ايزد گشسب
قرآن مجيد/ حافظ/سعدي/مولانا/شاهنامه
گروه خبري دراويش گنابادي(گوگل)
گروه خبري دراويش گنابادي(ياهو)
کتابخانه ي شعر پارسي
سایت تصوف ایران
سايت خبري مولانا



پیوندهای روزانه

آرشيو پيوند ها

وضعيت آماری

  

Google PageRank 
		Checker - Page Rank Calculator

free online visitor stat counter

کل بازديد ها :

عرفان در مقایسه با زهد و عبادت

    عرفان در مقایسه با زهد و عبادت
  

در لزوم توجه به عرفان و زهد و عبادت، یا عارف و زاهد و عابد، مرحوم جلال الدین همایی می گوید:

 

     «در میان اشخاص عامی و درس خوانده هر دو، کمتر کسی است که فرق حقیقی ما بین سه لقب، یا سه اصطلاح عابد و زاهد و عارف را، به خوبی و درستی دانسته باشند و آنها را با یکدیگر اشتباه نکند.»

     به همین دلیل که عرفا در ظاهر امر با عابدان و زاهدان شباهتی دارند، از دیرباز تشخیص و تمییز آنها از همدیگر لازم به نظر می رسیده است. ابو نصر سرِِِِِّاج طوسی (فوت378 هـ) از یحیی بن معاذ نقل می کند که:

                                  «الزهد سیار و العارف طیار»

 

    بدین معنی که در حرکت به سوی مطلوب عارف از زاهد تندرو تر است. در قرن دوم همه ی کسانی را که از بیم آلایش به گناه از درگیری های اجتماعی کنار کشیده و در گوشه ی عزلت به زهد و پارسایی می پرداختند، از قبیل حسن بصری، واصل ابن عطا و رابعه ی عدویه به نام زاهد می خواندند، نه عارف یا صوفی و «کلمه ی صوفیه پیش از جاحظ (متوفی 255هـ) در نوشته ی دیگران به کار نرفته است.»

    نخستین کسی که او را صوفی خوانده اند، ابو هاشم کوفی(متوفی حدود162هـ) است. » ابن خلدون می گوید همه ی کسانی را که از قرن دوم به بعد،بر خلاف مردم که به دنیا روی آورده بودند،به« عبادت » پرداختند،صوفیه یا متصوفه نامیدند.

    سهروردی(متوفی 632هـ) در عوارف المعارف، تصوف را با زهد و فقر، فرق نهاده، نسبت عموم و خصوص مطلق را میان آن دو، بیان کرده می گوید:

تصوف نه فرق است و نه زهد، بلکه اسمی است جامع معانی فقر و معانی زهد، بسا صفات و خصایصی دیگر که مرد بدون آنها صوفی نباشد، اگر چه زاهد یا فقیر بود. »

طیباوی میان زهد و تصوف تفاوتهایی به شرح زیر قایل است:

الف _فرق در هدف و غایت: زاهد دنیا را به خاطر آخرت ترک می کند، اما صوفی برای رسیدن به خدا در همین دنیا تلاش می کند. ناگفته نماند که در ادبیات عرفانی منظور از بهشت نقد در مقابل وعده ی فردای زاهد نیز همین است.

 

شبستری می گوید :

                     

 ز تن بگذر برو در عالم جان                       که حالی رسد آن جا جان جانان

            

      تنت آن جا به کلی فقد گردد                        بهشت نسیه، حالی نقد گردد   

         

      بهشتی نه که می جویند هر کس                  بهشتی کاندر او، حق باشد و بس

 

بهشت عامیان پر نان و آب است                   به صورت آدمی لکن دواب است

 

و حافظ می گوید:

 

     من که امروزم بهشت نقد حاصل می شود          وعده ی فردای زاهد را چرا باور کنم

 

ب_فرق در اندیشه : زاهد از خشم و غضب خداوند می ترسد در حالیکه صوفی به رحمت و لطف و کرم او مطمئن است.

 

نویسندگان کتاب تاریخ فلسفه در جهان اسلامی، بر این دو مورد این را هم افزوده اند که:

 

     «تصوف از عناصر متعددی که از خارج به آن داخل شده است، متأثر گردیده، ولی زهد اسلامی- اگر چه ممکن است از مسیحیت یا کیش های هندی، تأثیری پذیرفته باشد- در روح و هدف، همواره اسلامی بوده است. »

 

   همچنین شیخ عزالدین محمود کاشانی(متوفی  735 هـ) در مصباح الهدایه و ابوطالب مکی(متوفی386هـ) در «قوت القلوب» و حافظ ابو نعیم اصفهانی(متوفی 430هـ) درحلیة الاولیا و امام ابوالقاسم قشیری (متوفی 465هـ)در رساله ی قشیریه و غزالی در احیاءعلوم الدین، کم و بیش در این باره سخن گفته اند.

 ابن سینا در نمط نهم اشارات، در فرق عابد و زاهد و عارف، چنین می گوید:

 

    «کسی که از سرمایه ی دنیا و خوشی های آن روی گرداند، به عنوان«زاهد» شناخته می شود و آنکه بر انجام تکالیف الهی، از قبیل روزه و نماز پردازد«عابد» است و آنکه باطن خود را به قصد تابش پایدار نور حق، از توجه به«غیر» باز دارد، به نام«عارف» خوانده می شود و گاهی بعضی از این عناوین با بعضی دیگر ترکیب می پذیرد.»

 این نخستین گام ابن سینا است در تعریف«عارف» و به لحاظ آنکه ممکن است عارف را – که با زهد و عبادت قرین است – با زاهد و عابد اشتباه کنند، در قدم اول به رفع این شبهه پرداخت. لذا تنها به تعریف عارف قناعت نکرده بلکه پیش از هر چیز به زاهد و عابد پرداخت، تا زمینه ی تشخیص را بیشتر مهیا سازد. اگر چه ابن سینا به تعریف این سه گروه می پردازد، اما در حقیقت «زهد»و «عبادت»و عرفان»را نیز، تعریف می کندوبه این نکته توجه می دهد که میان این مفاهیم، اگر چه تساوی نیست، تباین هم نیست. درنتیجه بعضی از این عناوین، با بعضی دیگر ترکیت می شود. صدق هر سه دریک مورد، تنها یک صورت دارد که شخصی هم عابد باشد وهم زاهدو هم عارف.

 از ترکیب هر یک از این عناوین با عنوان دیگر سه صورت پیش می آید:

عابد زاهد

عابدعارف

عارف زاهد

 

خواجه نصیرالدین طوسی،در شرح این قسمت می گوید:

    «طالب وخواستار چیزی، ابتدا می کوشد تا از عوامل بعدو دوری، روی گردان شده و به عوامل قرب و نزدیکی روی آورد، تا به مقام وصول و وجدان مطلوب نایل آید. بنابراین جوینده ی حق، نخست از عوامل بازدارنده دوری می جویدکه این عوامل همان متاع دنیا و خوشی های آن است و سپس به عوامل قربت که همان عبادات است روی می آورد. این زهد و عبادت را به اعتبار دیگر، تبری و تولی می گویند و آنگاه که مرحله ی وصول به حق باشد، نخستین درجه ی آن همان معرفت خواهد بود.»

 

     با توجه به اظهارات خواجه که عرفان را مرحله ی نهایی این حرکت می داند و با توجه به اظهارات بعدی ابن سینا، معلوم می شود که لازمه ی عرفان نیست و به اصطلاح در میان عرفان و آن دو مفهوم دیگر نسبت عموم و خصوص مطلق است و آن دو نیز با یکدیگر دارای نسبت عموم و خصوص من وجه می باشند. با توجه به توضیح فوق، نخستین دو راهه ی ظاهر و باطن است.

 

    به عبارت دیگر مرز جدایی عارف ازعارف و زاهد، تا جایی که دوری از پلیدی ها و عوامل فریب و وسوسه و پرداختن به اعمال رسمی و ظاهری مطرح باشد، قلمرو زهد و عبادت است. اما از نقطه ای که مسئله توجه باطنی انسان به جهان«غیب»و جهان«قدس جبروت»یعنی به«باطن» جهان مطرح است، قلمرو عرفان آغاز می گردد.

ابن سینا پس از طرح فرق بر اساس ظاهر و باطن، فرق دیگری را بر مبنای غرض و مبادی غرض عارف و زاهد و عابد مطرح نموده، چنین ادامه می دهد که:

 «زاهد از دیدگاه کسانی که به مرحله ی عرفان نرسیده اند، نوعی دادوستد است که گویی کالای این جهانی را با متاع اخروی مبادله می کنند. اما ار نظر عارف زهد حقیقی عبا رت است از :

    پیراستن باطن از هر آنچه سد راه«حق» باشد و سر فرود نیاوردن به دنیا و آخرت و خود را بالاتر دیدن از «ماسوی الحق» است.و عبادت غیر عارفان نیز نوعی دادوستد است. گویی که در دنیا کار می کنند تا مزد و پاداشی را که همان اجر و ثواب اخروی است، دریافت دارند.

    واما عبادت عارف، عبارت است از نوعی ریاضت دادن و پرورش همت ها و تمایلات و قوای نفس خویش، از قبیل متوهمه و متخیله، به منظور عادت دادن و آموختن آنها به پا کشیدن از آستانه ی عوامل فریب و توجه به آستان«حق» به خاطر آنکه این تمایلات و قوا، به هنگام تجلی خواهی از حق، با باطن وی همراه شوند و دست از مخالفت و تنازع بردارند تا باطن عارف، تنها برای تابش انوار حق آماده گردد و این وضع از چنان ثباتی برخوردار گردد که هر وقت بخواهد باطنش از انوار حق ، تابش پذیرد، بی مزاحمتی از جهت امیال و اقوا، که باطن وی با تمام قوا و امیال ، در خط توجه و روی کرد، به درگاه قدس حق، واقع شود».                                                                  

     در اینجا تـأکید ابن سینا بر این نکته است که نباید تشابه ظاهری این سه گروه، باعث گمراهی در تشخیص آنان گردد. به این بیان که اگرچه اعمال عابد و زاهد و عارف به ظاهر همانند و مشابه می باشد، اما غرض آنان یکسان و همانند نیست و این وسیله ی خوبی است برای تمایز آنها از همدیگر.

     در این اعمال که به عنوان زهد و پرستش انجام می پذیرد غرض و هدف غیر عارف، یعنی زاهد و عابد، نوعی سوداگری و دادو ستد است.

     اگر از لذایذی دست می کشند می خواهند تا در مقابل به لذایذ بیشتر و مهم تر و اجر و پاداشی به مراتب برتر از کاری که انجام داده اند نایل آیند. اگرچه رهد و عبادت هم تفاوت هایی با هم دارند از جمله در زهد بیشتر جنبه ی پرهیز از لذایذ دنیوی مطرح است و دوری جستن از خور و خواب و استراحت، ولی در عبادت انجام دستورات دینی مورد توجه است، اگر چه عابد به وجه شرعی و از راه های حلال، از تمامی لذاید موجود جهان هم بهره مند باشد.یک زاهد سعی می کند با لباس خوب و گران قیمت نپوشد و در بستر ناز نیارامند و غذاهای رنگارنگ نخورند، اما یک عابد در بستر نرم می آرامد و لباسهای خوب می پوشد که :

      « قل من حرم زینة الله التی اخرج لعباده و الطیبات من الرزق قل هی للذین آمنوا » و غذاهای رنگارنگ می خورد، منتهی توأم با سپاس و شکر ازدواج می کند، در خانه ی خوب می نشیند، خدم و حشم به قدر توانایی دارد که:

 

« ولا تنس نصیبک من الدنیا»

 

    به مسافرت می رود، مهمانی می دهد، بذل و بخشش می کند، فرشها و لوازم گرانقیمت به معابد و مزارها هدیه می کند، در عین حال روزه می گیرد، نماز می خواند، خمس و زکوة می دهد، به حج و جهاد هم اگر ممکن باشد می رود، ولی به هر حال این دو طایفه هر دو به دنبال آرامش و آسایش خویشند.

     عابد از این دنیا بهره می گیرد اما مشکلات و زحماتی را هم برای تأمین آسایش آن جهان تحمل می کند. زاهد هم از این جهان دست می کشند،به خاطر آنکه آن جهان را بیشتر مقرون به صرفه می داند!

 اما زهد عارف در حالت توجه به حق، تنزه و دامن کشیدن از ما سوای حق است به دلیل برگزیدن و برتر نهادن آن مقصود و هدف والا بر هر مقصود و هدف دیگر. و در حالت التفات از جانب حق به ماسوی، دست افشاندن به ما سوی و سر فرود نیاوردن به آنها است. به دلیل حقیر و نا چیز شمردن آنها که:

 

هر دو عالم را به دشمن ده، که ما را دوست بس.




+ | نويسنده : گروه نویسندگان تاريخ : پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 |


شنیدن و اهمیت آن در زندگی

شنیدن و اهمیت آن در زندگی

چکیده

شنیدن و اهمیت آن در زندگی انسان از ابتدای تولد تا مراحل رشد و تعلیم و تربیت، محور اصلی این مقاله است. در این فرصت، کوشش شده است اهمیت شنیدن با روی‌کردی عرفانی بررسی شود، با تکیه بر این که زمینه‌های ادب شنیدن چگونه در انسان آماده می‌شود. تاثیر مثبت شنیدن و گوش دادن به سخنان پیر و مراد ( که این پیر و مراد در هر مرحله از زندگی انسان، مصداقی دارد) و آثار منفی و زیان‌بار سرکشی از نصایح وی در این مقاله، با ذکر مصادیق قرآنی و ادبی آورده شده است. و در نهایت به رجحان سمع بر بصر و موضوع علم‌الیقین و شرح آن می‌رسد.

واژه‌های کلیدی:
شنیدن، سمع، اطاعت محض، پیر، مرید، مراد، علم‌الیقین

مقدمه

زبانت در کش ای حافظ زمانی
حدیث بی زبانان بشنو از نی
حافظ

«شنیدن» سرآغاز مثنوی است و بهتر این که مثنوی شنیدن از پسر تا پدر شدن در مکتب حقایق، نخستین درس ادیب عشق است، آن جا که می‌گوید:

بشنو از نی چون حکایت می‌کند
از جدایی‌ها شکایت می‌کند
(مثنوی معنوی)/ دفتر اول بیت اول

و یا:
بشنو این نکته خود را زغم آزاده کنی
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
حافظ

ویا:
یا رب کجاست محرم رازی که یک زمان
دل شرح آن دهد که چه گفت و چه ها شنید
حافظ

در اهمیت شنیدن و گوش دادن همین بس که امام جواد«ع» فرموده‌اند:
« هر کس به گوینده‌ای،«گوش دهد»، به راستی که او را پرستیده است؛ پس اگر گوینده از جانب خدا باشد در واقع خدا را پرستیده و اگر گوینده از زبان ابلیس سخن گوید، به راستی که ابلیس را پرستیده است.»

این مقاله بر آن است تا در حد توان به دو پرسش تقدیری، پاسخ بدهد:

1- زمینه‌های ادب شنیدن چگونه آماده می‌شود؟
2- اهمیت شنیدن در چیست؟ و در تعلیم و تعلم درس اهلسلوک، چه تاثیری بر مرید دارد؟

حواس ظاهر و باطن انسان از نظر حکمت بالغه الهی هر یک به کاری گماشته شده¬اند که انحراف و تغییر در آن، نوعی ظلم است.

گرد دل نبود کجا وطن سازد عشق
گر عشق نباشد به چه کار آید دل
ابوسعید ابوالخیر



ادامه مطلب


+ | نويسنده : گروه نویسندگان تاريخ : پنجشنبه ششم فروردین 1388 |


عارف شهید: حضرت حاج ملا سلطانمحمد سلطانعليشاه گنابادي طاب ثراه

عارف شهید: حضرت حاج ملا سلطانمحمد سلطانعليشاه گنابادي طاب ثراه

 

 

                                              عارف شهید: حضرت حاج ملا سلطانمحمد سلطانعليشاه گنابادي طاب ثراه

 

قطب سلسله علويه رضويه نعمت اللهيه سلطانعليشاهي گنابادي

هو

۱۲۱

 سلطان العرفاء و زين الحکماء و رأس العلماء، الزّاهدالاتم و الخلق الاعظم، جناب سلطانعلي شاه گنابادي. نام شريفش حاج سلطان محمّد فرزند ملاحيدر محمد اهل بيدخت گناباد. پدر بزرگوارش ملا حيدر محمد در يکي از يورش‌هائي که ترکمن‌ها براي غارت و چپاول به گناباد آورده بودند، اسير آنها گرديده و پس از مدتي اسارت بوسيله فديه که اقوام وي فرستاده بودند، مستخلص گرديده در مزرعه نوده سکونت اختيار نمود؛ و در همان اوقات اتفاق را خدمت جناب نورعليشاه اوّل رسيده و به شرف فقر مشرّف گرديد. آنگاه در سال يکهزار و دويست و پنجاه و چهار هجري قمري به قصد زيارت عتبات و عزم تشرّف حضور جناب حسينعلي شاه و تجديد عهد از طريق هندوستان حرکت فرمود، ولي ديگر از سفر باز نيامد و براي هميشه مفقودالاثر گرديد.

جناب سلطانعلي شاه در بيست و هشت جمادي الاولي سال يکهزار و دويست و پنجاه و يک متولد و در سن سه سالگي از ديدار پدر محروم گرديد. جنابش تا شش سالگي تحت پرستاري مادر که مؤمنه‌اي زاهده بوده است نشو و نما يافته، آنگاه مادرش وي را به مکتب سپرد. هوش سرشار و حافظه قوي وي را در کمتر از شش ماه قادر به قرائت قرآن و خواندن کتاب نمود. جنابش پس از خواندن چند کتاب فارسي بعلت عدم بضاعت مالي تحصيل را ترک و به کمک برادر بزرگ خود ملاّ محمدعلي که سرپرستي وي و مادرش را بر عهده داشت، مشغول گرديد و در تلاش معاش با برادر همکاري مي‌فرمود که از جمله مدتي به گوسفند چراني اشتغال داشت. وي تا سن هفده سالگي هم چنان براي ادامه زندگي دستيار برادر بود، تا اينکه اتفاقاً روزي به قصد ديدن خواهر خود به قريه بيلُند دو فرسخي بيدخت رفت و گذار وي به مدرسه قريه افتاد و از ايام مکتب و تحصيل ياد نموده شوق تحصيل در وي مشتعل مي‌شود، در مراجعت به بيدخت به مادرش اظهار مي‌کند که رفقاي هم سن خود را ديدم که همه به مدرسه مي‌رفتند و درس مي‌خواندند، من هم ميل دارم بروم درس بخوانم. مادر قبول تقاضاي وي را منوط به اجازه و رضايت برادرش مي‌کند. شب که برادرش به منزل مي‌آيد، مادر اشتياق آن جناب را به تحصيل به برادرش مي‌گويد. وي مي‌گويد: مادر جان مي‌داني که ما وسعت مالي نداريم که بتوانيم براي گوسفندان چوپاني بگيريم و بايستي خودمان کارهاي خود را انجام دهيم و به کمک برادر احتياج داريم. پس از چند روز جنابش مجدداً به مادر براي اجازه اشتغال به درس اصرار مي‌کند. مادرش بالاخره برادر وي را راضي مي‌نمايد و ايشان به قريه بيلُند رفته مشغول تحصيل مي‌شود.



ادامه مطلب


+ | نويسنده : گروه نویسندگان تاريخ : سه شنبه چهارم فروردین 1388 |


زيبايي و الفاظ وابسته به آن در معارف اسلامي

◄ زيبايي و الفاظ وابسته به آن در معارف اسلامي

 نويسنده: محمد رضا - جوزي

● منبع: سایت - honar

ما در زبان فارسي و عربي تعابير و اصطلاحاتي داريم که به معناي زيبايي است . تفاوت وتمييز اين کلمات براي ما روشن نيست به خصوص براي معاصران و نسل کنوني که آنها را بسيار بکار مي برند ،اما در اصل به معناي حقيقي آن توجه نمي کنند .در گذشته کلمات را در جاي خود و در معناي واقعي اش استفاده مي کر دند . تعابيري مثل جمال ، بهاء، حسن ، صباحت،ملاحت،و کلماتي از اين دست که در فرهنگ لغات وجود دارند ، در فارسي در لفظ زيبايي و در عربي در لفظ حسن تجلي مي يابند . براي رسيدن به تمييز کلمات بهتر است به منابعي مراجعه کنيم که اهل فکر و نظر ،سخنوران حقيقي و شاعران نگاشته اند ودر رأس آنها قرآن کريم قرار دارد. البته شعرا و نويسندگان زياد در بند اين نيستند که کلمه اي را در معناي خاص بکار برند ، گاهي تعابير گوناگوني به آن مي دهند .در زبان عربي غالب بر سيصد کلمه به معني زيبايي است که سي تاي آنها مهمتر از بقيه است . در زبان فارسي هم کلماتي که به معناي زيبايي بکار مي روند ،وجود دارد ،خود زيبايي و خوبي .البته وسعت معني در زبان عربي بيش از فارسي اي است که امروزه بکارمي بريم .از کلماتي که به معني زيبايي بکار رفته لفظ جمال است . در قرآن يک بار و مشتقات آن حدود 5 يا6 بار به کار رفته است.کلمه جمال در سوره نحل آمده :«ما انعام ر براي شما آفريديم و براي شما در اين انعام جمال و زيبايي است .» اين زيبايي در اصل به چهار پايان بر نمي گردد . بلکه به انسانها ،صاحبان و ناضران آنهاباز مي گردد.در بعضي از متون برجسته مانند کشف الاسرار ميبدي معروف به تفسير خواجه عبدالله انصاري آمده که جمال در آيه « لکم فيها جمال » به معني آرايش ،زينت و آراستگي است. زينت هم از کلماتي است که به معني زيبايي به کار مي رود . بااين تفسير ،يعني «شما را در آن آرايشي است.» (تفسير خواجه عبد ا... انصاري به زبان فارسي است که معني هر آيه وهر سوره را در سه مرحله بيان مي کند . بخش اول به تر جمه لغوي مي پردازد . در بخش دوم بحث تفسيري و فقهي و تاريخي و شأن شأن نزول آيه را آورده است . در بخش سوم به تفسير عرفاني آيه مي پردازد .) درتفسير اين آيه در بخش دوم مي گويد:«مراد از جمال ،زينت وحسن منظر است يعني حسن بصري .يعني اگر انسان ببيند ،جز حسن وزيبايي نمي بيند. از قرآن و تفکر اسلامي بر مي آيد که اگر تصويري زيبا ببينيم ،چون در ما ايجاد تعجب مي کند- منظور تعجبي که در مقابل يک امر ناشناخته مبهم يا چيزي که علتش را نمي دانيم ، نيست - اين تعجب به معناي حيرت است . در آدم متحير حالي ايجاد مي شود که موجب اعجاب او مي گردد و اين اعجاب ،زيباست . کلمه عجيب در ادبيات ما به معناي زيبا هم بکار مي رود . اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود / هر فکرت نکند نقش بود بر ديوار اين زيبايي از آن نظر اعجاب است که ما را به تفکر وا مي دارد .در هر تفکري انسان به ابتدا و سر چشمه هر چيز ،علت فاعلي و علت غايي آن مي انديشد و زيبايي را اينگونه کشف مي کند .اين تعجب و حيرت از روي جهالت نيست بلکه حيرتي است ممدوح و پسنديده .حضرت رسول (ص ) چنين حيرتي رااز خداوند خواستار بودند .« رب زدني حيرتا» ،« پروردگارا بر من حيرت را از خود بيفزا.» اين حيرت از سويي سرآغاز و از سوي ديگر حاصل تفکر است ،که اوج آن به مستي و مدهوشي و فنا مي رسد . حضرت علي (ع) در حديثي مي فرمايند :« زيبايي آدمي در عقل و تفکر اوست .»تفکر زيباست و دعوت به زيبايي مي کند . ساير مشتقات جمال در قرآن همراه با قيد ذکر شده است مانند صبر جميل ،هجر جميل ،صراط جميل . شيخ صدوق در تبيان در مورد صبر جميل مي فرايد که آن نوع صبري است که انسان در آن شکايت نکند . گاهي انسا ن صبر و خويشتن داري دارد،اما شاکي و ناراضي است .اما کسي که هم صبر دارد و هم راضي است ، در صبرش از خداوند استعانت مي طلبد . اين صبر از خودش نيست ، بلکه از حق و به مدد اوست . اين نوع صبر را صبر جميل ناميده اند . شيخ روزبهان نيز در اين مورد مي فرمايد : «صبر جميل استعانت کردن به خداست و دست ازاعتراض شستن ،که مقام رضاست واين صبر ، صبر جميل است. حافظ همين معني را در بيت ديگري چنين آورده است: گر رنج پيش آيد و گر راحت اي حکيم / نسبت مکن به غير که اينها خدا کند حسن و جمال و زيبايي ، که جمال عبارت است از حسن خلق و حسن خلق ، يعي زيبايي باطني مثل صبر ، عدالت ، رضا،توکل ،صدق و....، و زيبايي خلق يعني زيبايي خلقت، کالبد زيباي طبيعي که به بعضي داده شده است.يکي از منابع خوب درباره زيبايي که فصيح ومبسوط نگاشته شده ، قصيده تائيه ابن فارض مصري است که شأني برابر باشأن حافظ ، در دنياي عرب دارد .اين قصيده هفتصد و اندي بيت است که شرح هاي بسياري بر آن ، نوشته اند ، از اجمله فخرالدين گرگاني و سعيد الدين فرغاني به تصحيح استاد آشتياني ، به زبان فارسي. در آن از مقامات عشق و زيبايي صحبت به ميان آمده و در باره ي الفاظي مانند جمال ،نکات ظريفي بيان شده است .جمال عبارت است از کمال ظهور به صفت تناسب و ملايت ،اعم ازاين که بيرو ن از انسان باشد يا درون وجود او .تناسب و ملايمت در اينجا به معني هارموني در زبان لاتين ،Concrete و سرموني نيز است که مقوم امر زيبا مي باشد . ملايمت عبارت است از هر چيز مطابق با طبع انسان ،هر چيزي که طبع وفطرت انسان را خراب نکند،باعث آلودگي و انحراف آن نشود ،بالفطره آن رادلنشين و پسنديده بيابد. هر امر زيبا که داراي اين امر اوصاف باشد ،دوست داشتني ،دلپسند، و محبوب است.نکته مهم در کمال ظهور ،کامل بودن است .يعني هيچ عرصه اي از ظهور خالي نباشد و در هر جا رد و اثري از آن ، به چشم آيد و آشکارتر از هر چيزي باشد . حال اين پرسش مطرح مي شود که مصداق چنين فضايي درون انسان است يا بيرو ن او؟ اگر انسان به خود نظر کند اين جمال را که بزرگترين نشانه خداوند است ،مي بيند .حکماي مغرب زمين تصريح کرده اند که انسان از هر موجودي زيباتر است چه خلقأ وچه خلقأ . خلقتش بي نظير و زيباست و زيبايي اش اشرف زيباييهاست. کانت در جايي گفته بود من براي يافتن خدا به دو چيز نگاه کردم ، يکي آسمان که خلقتش عظيم است و ديگري درون نفس خود ؛ و اين هر دو موجب اعجاب مي شود و پرده جمال پيش چشم مي گستراند.در تعريفي که از ابن فارض نقل کردم ،شارح قصيده مي گويد جمال عبارت است از کمال ظهور و تجلي در وجود انسان يا بيرون از وجود او، در حالي که کانت زيبايي را صددر صد سوبژکتيو و مبتني بر موضوعيت نفساني مي داند وآن را به ادراکا تو واکنشهاي دروني انسان منحصر مي کند . زيبايي تحقق و تحصل دارد . آورده اند شخصي نزد پيامبر (ص) آمد و عر ض کرد که من دوست دارم لباس و کفش و ظاهرم زيبا باشد ، آيا چنين ميلي از روي کبر است ؟ رسول (ص) فرمودند: نه کبر نيست ، پروردگار عالم زيباست و زيبايي را دوست دارد. هر چيزي ظهور کامل داشته باشد عين هارموني و هماهنگي است و اگر نداشته باشد به معناي نقصي در ظهور است که موجب قح و زشتي است . زشتي در مقابل زيبايي . زشتي آن جايي است که ظهور و تجلي اي نباشد .متفکران و حکماي انسي معتقدند که اين کمال از آن وجود و هستي ، و به صورت آشکار است . در واقع جمال وصفي از اوصاف وجود است و وجود والاتر از هر موجود ديگر. او زيباتر از هر چيزي است و ساير چيزها به واسطه ي او زيبايند. با هر عنواني تجلي کند ،زيباست و زيبايي را پديد مي آورد . اين ظهور و پيدايي عين جمال است و جمال عين انکشا ف و رفع حجاب و برآمدن از پس پرده محبوبيت و پو شيدگي است . بنابر اين بحث اساسي در زيباشناسي و جمال ، بحث سر چشمه و منشأ جمال است زيبايي صفت و فعل کسي است که سر چشمه ب زيباي است . پس سؤال اساسي اين است که انسان از کجا و به چه سبب زيبايي را درک مي کند؟ اين امر به خود انسان واگذا رنشده ،بلکه کسي وجود دارد که انسان در پر تو آن ، زيبايي و ساير چيزها را مي شناسد . روزي حضرت داود از خداوند پرسيد که پروردگارا چرا عالم را آفريدي . آيا اگر ماچيزي بيافرينيم و کاري انجام دهيم غرض و غايتي در آن است . در حديث آمده :« کنت کنزأ مخفي» انسانها با اغراض و غايا تي به آفرينش دست مي زنند و اعمالي را انجام ميدهند ،که نهليتأ باعث تکامل شان مي شود و بدون آن وجهي از نقصان دارد . آيا خداوند نيز از خلقت قصد وقرضي داشته است ؟ آيا در او نقصي بوده که مي خواسته با خلقت عالم جبرانش کند ؟ به تعبير عارف بزرگ آلمانيآيا عالم پيش از خلقت به گونه اي بوده وپس از آن تغيير کرده است؟ جواب اين است که گنج پنهاني در اين بين وجود دارد تا او خود را بشناساند . اين گنج هيچ چيز جزمحبت و حب نيست .پس به اين خاطر جهان و موجودات آفريده شده اند ت او شناخته شود اين جهان مثل آيينه اي است که پيش روي او قرار گرفته و او خود را در آن ديده است تمام اجزاي جهان اوصاف ،خصوصيات و ويژگيها ي وجود او هستند.و اين آيينه ذاتش عدم است .اگر به او هستي اي نسبت داده مي شود به علت صورت – آفريدگاري – است که در او منعکس شده و مرجع همه صورتهاست . اين يکي از معاني يا موارد کمال ظهور است . ظهور کمال چون تنها از آن اوست و زيبايي و حب و عشق در او تحقق مي يابد . در يک تفسير ، تقدم از آن حب است که موجب پيدايش جمال و زيبايي شده است .در جايي ديگر اين جمال و زيبايي است که سبب برانگيخته شدن حب شده وعشق را پديد مي آورد .اين که زيبايي را درک مي کنيم و معنا و مصاديق اش را مي شناسيم ،مرجع اش به وجود باز مي گردد. بعضي از اوصا ف وجود عين وجود است مانند زيبايي ،علم،نور.همه صفات عليا واسماء حسناي حق تعالي عين هم هستند ،به هم مي تابند و انعکاس مي يابند. بحث بسيار مهمي در اينجا مطرح مي شود که در ميان حکماي غرب در قرن بيستم ميلادي تنها هيدگر آن را عنوان کرده است. همانطور که مي دانيد او از انسان به لفظ دازاين(da-sein ) تعبير مي کند. داز اين يعني موجودي که با ذات وجود و حقيقت آن نسبت دارد .اين نسبت و آشنايي انسان به اين معناست که وجود براي او ظهور و تجلي و انکشاف دارد وبراي ديگر موجودات چنين نيست .وصف ،ذاتي انسان واز ماهيت اوست و غير قابل تفکيک از انسان است .حقيقت انسان در ابتدا عبارت است از نسبتي که با حقيقت وجود دارد ،آن را مي شناسد و با آن انس دارد . اما قضيه به همين جا ختم نمي شود . انسان هر موجود ديگري ر که ادراک مي کند و مي شناسد ، فرع بر شناختن وجود و حقيقت وجود. به تعبير هيدگر پيش از اين که شنا سا يي تفصيلي پيدا کنيم ، به شناسا يي حضوري و اجمالي دست پيدا مي کنيم . لذا، قادر به شناسا يي همه موجودات هستيم و بنابه آن شناخت اوليه مان از وجود همه را درک مي کنيم و به همين دليل هم قادر به سخن گفتن هستيم . ما در سخن گفتن پيوسته در حال نسبت دادن چيزي به چيزي هستيم ، در حال نسبت دادن هستي چيز ي به چيزهاي ديگر و به گفته هيدگر اين فرع بر اين مسئله که ما مفهومي از حقيقت هستي داريم ، چون در غير اين صورت چگونه چيزها را به هم نسبت مي داديم و مثلأ مي گفتيم ديوار بلند است . خورشيد روشن است . با حذف اين حروف ربط و ادات و موصولات از زبان قادر به سخن گفتن نيستيم . حتي نمي توا نيم فکر کنيم . اين بدين معناست که انس و آشنايي قبلي اي مجمل ، مضمر و پنهاني از حقيقت وجود هست که مي توانيم بشناسيم .دون آن ادراک ديگر موجودات وهر گونه علم براي ما ممتنع مي شود .انسان موجودي است که قبل از درک هر موجودي مبدأ هستي و نفس وجود را درک مي کند و در پرتو اوست که ديگر موجودات را مي شناسد .جمال و وجود عين همديگرند به اينمعنا که ادراک هر نوع زيبايي فرع بر ادراک اوست و هر ادراک و شناخت و تحسيني اول به او مي رسد . بحث مهم ديگري که در کتب اسلامي مطرح شده ، اين است که گفته اند وجود همه موجودات از او و عاريتي است . عاريه نه به معناي بي اصل و بي بنيادو پوچ و موهوم بودن ، عاريه يعني آنچه خودش نيست و ناگزير بايد به اصلش باز گردد. همان طور که وجود موجودات عاريتي است ، جمال و زيبايي هم در همه موجودات چنين است وهر چيز عاريتي به ذات حق تعالي باز مي گردد . يکي از منابع مهم اين بحث قصيده تائيه ابن فارض است . ابياتي در آن هست که مي گويد هر زيبارويي زيبايي اش عاريتي است که به او بر مي گر دد و سرانجام هر صاحب نظر و صاحب تفکر و هر کسي که ديده بينا،حقيقت شناس و زيباشناس داشته باشد ، با ديدن اين موجودات طبيعي و حتي مصنوع دست انسان ، آن را اثر او مي داند و نهايتأ اصل اين زيبايي را به مبدأ باز مي گرداند .




+ | نويسنده : گروه نویسندگان تاريخ : یکشنبه دوم فروردین 1388 |


نوروز 1388

نوروز از ديدگاه اسطوره و فرهنگ "هفت سين ،نماينده هفت مرحله كمال

 www.best-pic.ir

عکس از وبلاگ به نام عشق هو ۱۲۱

روزنامه ی اعتماد ۲۹/۱۲/۱۳۸۷

نويسنده: موبد پدرام سروش پور


    نوروز يا جشن سال نو، يكي از پاياترين و پوياترين سنت هاي ايران باستان است كه براساس تاريخ اسطوره يي به دوران جمشيد شاه پيشدادي باز مي گردد و چون در اين روز جمشيد به پادشاهي رسيد و دين را نو كرد، اين روز را نوروز ناميدند.
    رسم و آييني كه درطي دوران هاي مختلف ، با غني شدن فرهنگي و تكيه بر ابعاد گوناگون فلسفي و علمي خود توانست به يكي از محكم ترين سنت هاي اين كهن مرزو بوم تمدن ساز تبديل شود.
    سنت ها در اصل ريشه و هويت يك ملتند كه با تكيه بر يك فلسفه وجودي شكل گرفته و به مرور زمان در قالبي كاركردي در جامعه نمود پيدا كرده و به ستون ها و پايه هاي فرهنگي جامعه تبديل مي شوند.
    غنا و ارزش اين فلسفه هاي بنيادي سنت است كه پايداري و پويايي آن سنت و آيين را تعيين مي كند. براين اساس هر زمان كه سنتي از پايه و ريشه خود فاصله بگيرد مي توان دوران نزول آن آيين و سنت را پيش بيني كرد مگر آنكه بتواند فلسفه و هويتي قوي تر را جايگزين كند.
    نخستين دورنماي فلسفي نوروز فلسفه نو شدن ، باززايي ، زندگي دوباره و بازآفريني زمان است كه به نوعي با فلسفه تازه گردانيدن جهان و فرشگردي از يك سو و فلسفه آفرينش و تكوين هستي در ايران باستان از سوي ديگر گره مي خورد. در عين حال بايد بدانيم كه تاؤيرگذارترين عامل بر شكل گيري و تكوين سنت ها در هر دوراني تفكرات ديني آن قوم يا فرهنگ بوده و هست . نوروز نيز به عنوان يكي از كهن ترين آداب ايرانيان از اين تاؤير مستثني نيست .
    اشوزرتشت پيامبر باستاني ايران كه انديشه ها و باورهاي فلسفي او در دوران كهن تاريخ ، زيربناي فكري و فرهنگ ايران زمين را شكل داده بود، بزرگترين تاؤيرگذار براين آيين بوده است ، تا جايي كه بسياري از محققان ، ابداع سال خورشيدي و نوروز را به اشوزرتشت نسبت مي دهند چراكه نوروز بزرگ يا نوروز خاص ، در مقابل نوروز كوچك كه روز اول فروردين ماه است ، منطبق بر روز ششم فروردين است كه روز زايش اشوزرتشت و در عين حال روزي است كه ايشان از جانب اهورامزدا به پيامبري رسيدند. ساير آداب و مراسم اين آيين نيز كاملاص وابسته به تفكرات زرتشتي است مانند هفت سين به نشانه هفت امشاسند، احترام و وابستگي به طبيعت ، فلسفه نوگرايي و تازه گردانيدن ، شادي ، جشن و غيره ...
    اشوزرتشت در هات 30 بند 9 مي فرمايد «اي مزدا اهورا باشد كه ما از آناني باشيم كه اين جهان را تازه مي گردانند. همراه با انديشه نيك و در كار اشا (راستي )».
    اين نوآوري يا تازه گردانيدن با تكيه بر انديشه نيك و از روي راستي ، از پايه يي ترين فلسفه هاي گات هاي اشوزرتشت است تا جايي كه سوشيانتها و سودرسانهايي كه در گات ها به آنها اشاره شده است و بعدها در اوستا و ادبيات ديني زرتشتي ، تعبير منجي موعود بشري را به خود گرفته اند، كساني هستند كه بتوانند با تكيه بر انديشه و از روي راستي در جهت تازه گردانيدن جهان ، پيشرفت و كمال بشريت گام بردارند.
    اين ديدگاه درطول تاريخ باعث ترقي ، حركت و پيشرفت ايران و ايراني بوده و خواهد بود. هرچند كه در برهه هايي از تاريخ گاه ضعيف شده است ولي به جرات مي توان گفت كه اين فلسفه در قالب بزرگترين و مهمترين جشن ايران زمين همواره روح نو انديشي و تازه گردانيدن را با هر نوروز در جان و وجود ايراني مي دمد و تا تاريخ هست صداي ايرانيان از نهاد حكما و بزرگمردان ايراني اين ترنم را فرياد مي زند كه :
    «بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم
    فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم »
    و روح لطيف ايراني با پيوندي ناگسستني كه با طبيعت دارد هر سال با فرا رسيدن نوروز همراه و همگام با طبيعت ، نو شدن و تازه شدن را در روح خود، خانه و خانواده مي دمد و حركت و پيشرفت را از اين فلسفه و آيين كهن فرا گرفته و به كار مي بندد.
    از سوي ديگر اين تجديد حيات و تولد دوباره ريشه در اسطوره هاي آفرينش در ايران باستان هم دارد.
    نخست بايد تاكيد كنم كه اسطوره هيچ گاه دروغ يا افسانه نيست . بلكه اسطوره را بايد داستان يا سرگذشتي مينوي دانست كه شرح عمل ، نهاد يا پديده يي است به صورت فراسويي كه دست كم بخشي از آن از سنت ها و روايت ها گرفته شده و با آيين ها و عقايد ديني پيوندي ناگسستني دارد و هرچه اين چكيده فرهنگي يك ملت طبيعي تر و حقيقي تر باشد به تاريخ آن ملت نزديك تر است . از اين رو حوادؤي كه در اسطوره نقل مي شود همچون داستان واقعي تلقي مي شود، زيرا كه به واقعيت ها برگشت داده مي شود و هميشه منطقي را دنبال مي كند.
    برطبق «بندهش » و ساير كتب اساطيري ايران ، اهورامزدا جهان را طي شش مرحله منطبق بر شش چهره گهنبار آفريده است . براين اساس ، اهورامزدا نخست آسمان را مي آفريند و شادي را كه از 11 تا 15 ارديبهشت ماه است و آن را به نام نخستين گهنبار، مبدبوزرم گاه مي نامند. دومين گهنبار با نام ميديوشهم گاه آفرينش آب از 11 تا 15 تيرماه است . سومين گهنبار از 26 تا 30 شهريور همزمان با برداشت محصول ، گاه آفرينش زمين است . چهارمين گهنبار، با نام اياسرم گاه سالگرد آفرينش گياه است كه از 26 تا 30 مهرماه به طول مي انجامد. گهنبار پنجم با نام ميدياريم سالگرد آفرينش چهارپاي مفيد است كه از 10 تا 14 دي ماه است . آخرين چهره گهنبار با نام پينه شهيم گاه كه منطبق بر پنج روز پاياني سال بوده و به نوروز ختم مي شود گاه آفرينش انسان است . از اين روست كه نوروز را سالروز زايش نخستين انسان با نام كيومرث هم ناميده اند.
    با نوروز و پايان يافتن آفرينش جهان مادي مي توان آفرينش جهان مينوي با الهام گرفتن از فلسفه هفت امساسپند را از ديدگاه اسطوره يي اين گونه برداشت كرد كه نخستين روز سال (نوروز) كه منطبق است بر روز اورمزد، در اين روز سنتا مينو كه نزديك ترين به اهورامزداست براي نخستين بار در جهان مادي نمود پيدا مي كند. دومين روز سال براساس تقويم زرتشتي كه هر روز از ماه آن يك نام دارد وهمن است به معني انديشه نيك . سومين روز به نام ارديبهشت به معني بهترين راستي هاست ، چهارمين روز به معني شهرياري اهورايي شهريور نام دارد و پنجمين روز سپندارمزد نام دارد كه به معني عشق اهورايي است در روز ششم به نام خرداد به معني كمال و رسايي اين آفرينش جهان مينوي به كمال خود رسيده و به همين دليل آن را نوروز بزرگ نامند و در هفتمين روز به نام امرداد به معني بي مرگي و جاوداني اين آفرينش تكميل مي شود. اين هفت مرحله عرفاني و تكامل در ادبيات اسطوره يي در دل رواياتي چون هفت خان رستم و هفت خان اسفنديار نمود پيدا كرده و حتي در ادبيات و عرفان بعد از اسلام هم مي توان ردپاي آن را در هفت شهر عشق عطار و بسياري ديگر از ديدگاه هاي حكما و فيلسوفان پيدا كرد. نوروز نيز به عنو
    ان نزديكترين سنت به اين زايش و كمال ، هفت سين را به نمايندگي از اين هفت مرحله كمال يا هفت امشاسپند روي سفره خود هر ساله مي بيند.
    البته مهمترين و منطقي ترين دليل بر پيدايش جشن نوروز را بايد در اسطوره پادشاهان پيشدادي كه نخستين فرمانروايان ايران باستان بوده اند، جست . براساس شاهنامه كه از مهمترين منابع اسطوره يي ايران است و از كتابي متعلق به ايران باستان به نام خداي نامه برداشت شده است ، كيومرث نخستين فردي است كه انسانها را از بالاي كوه به پايين سرازير كرده و آنها را دور هم جمع كرد و به ايشان خوراك خوراند و لباس پوشاند. به عبارت ديگر كيومرث اسطوره نخستين جامعه بشري و ارتباطات انساني به معناي امروزي است . بعد از او سيامك و هوشنگ شاه بودند كه در دوران هوشنگ شاه ، علاوه بر خانه سازي ، آتش نيز كشف گرديد كه در حقيقت با كشف آتش و بيرون كشيده شدن آهن از دل سنگ دوران صنعت در ايران زمين آغاز شد كه در زمان طهمورث پادشاه بعدي به شكل ساخت سلاح ، ابزار، راه و غيره كاملا نمود پيدا مي كند. بعد از طهمورث برادر او جمشيد به پادشاهي رسيد كه براساس اسطوره ها دوران پادشاهي او هزار سال به طول انجاميد كه اين دوران را به درستي مي توان دوران شكل گيري و بسط فرهنگي و توسعه تمدن ناميد. در اين دوره هزار ساله بود كه انسان از كيفيات مادي به جنبه هاي معنوي روي مي آورد و صنعت
    و ساختن ابزار و خورش و پوشش از حد نياز نخستين ، بيرون مي آيد و تقسيم كار و اصناف صورت مي پذيرد. مهم اين است كه در تمام مراحل اين سير و تحول فرهنگ و تمدن ، هيچ ردپايي از تصادف يا معجزه يا جهش ناگهاني و فرشته آسماني وجود ندارد و به عبارت ديگر همانطور كه آتش در دوران هوشنگ شاه از برخورد سنگي بر سنگ ديگر به طبيعي ترين شكل ممكن كشف گرديد و توسط خرد و توان ايراني در اختيار او قرار گرفت مي توان نتيجه گرفت كه نوروز و تقويم خورشيدي هم كه در دوران شاه جمشيد به وجود آمده پاسخي بوده به نياز انسان متمدن كشاورز كه نياز داشته تا با سنجش زمان در ظرفي درست زمان صحيح كاشت و برداشت خود را مشخا كند.
    به جمشيد بر گوهر افشاندند
    مر آن روز را روز نو خواندند
    بزرگان به شادي بيارستند
    مي و رود و رامشگران خواستند
    چنين جشن فرخ از آن روزگار
    بماند از آن خسرو نامدار
    به هر حال اسطوره هرچه واقعي تر و منطقي تر باشد، به تاريخ آن ملت نزديكتر است ، پس با تكيه بر اين روند منطقي شكل گيري تمدن و پيدايش تقويم خورشيدي و نوروز و همچنين پايا بودن و جايگاه خاص اين آيين در فرهنگ ايراني به جرات مي توان ادعا كرد كه ايران و ايراني ، خاستگاه و كاشف روزشمار خورشيدي بوده و اين زمانبندي علمي را در دل سنتي بسيار غني و پويا به نام نوروز به جهانيان عرضه كرده اند.
    اگرچه سنتها به دليل وابستگي زيادي كه به اعتقادات و تفكرات ديني هر قوم دارند و در اصل پايه هايي از بعد شريعت و جامعه شناختي دين است كه در جامعه شكل گرفته و تبديل به پايه هاي اعتقادي مردم مي شوند ولي سنت نوروز از خاص ترين سنتهايي است كه با تكيه بر بنيه ها و فلسفه هاي قوي و پشتوانه خود، مرز دين را گذرانده و در دل فرهنگ ايراني ، به بسياري از فرهنگ هايي كه در ارتباط با ايران بوده اند راه پيدا كرده است .
    چنانكه جشن زگموك يا نوروز بابلي در بين يهوديان از حدود 2500 سال پيش از ميلاد در همين اعتدال بهاري برگزار مي شده است . مراسم مربوط به آتيس و ادونيس هم در بابل و يونان باستان شباهت هاي زيادي به نوروز ايراني دارد. در مصر هم چنين آيين هايي بوده و قبطي ها نوروز را آغاز سال خود مي گرفتند. حتي معني لاتين اسامي ماه هاي ميلادي نظير سپتامبر، اكتبر و دسامبر كه به اعداد 7، 8 و 10 اشاره مي كند در حالي كه سپتامبر در حال حاضر نهمين ماه سال ميلادي بوده و اكتبر دهمين و دسامبر به معني 10 دوازدهمين ماه سال ميلادي كنوني است . اين باور را قوت مي بخشد كه حتي سال نو ميلادي هم بر نوروز منطبق بوده و بعدها با گسترش مسيحيت به دلايلي كه شايد يكي از آنها هم عدم تبعيت از فرهنگ ايراني باشد اين جشن نو شدن سال در فرهنگ مسيحيت جابه جا شده است .
    با ورود اسلام به ايران هم نه تنها اين سنت پايدار ماند حتي از طرف بزرگان دين اسلام هم مورد تاييد و تمجيد قرار گرفت . چرا كه اولا ايران به دليل ساختار كه متمدن و كشاورزي خود نمي توانست از ماه قمري استفاده كند چرا با اين روزشمار تعيين فصلها و زمانهاي كشاورزي ممكن نيست چرا كه دايما در حال گردش هست . ؤانيا اين ماهيت و مشخصه فرهنگ ايراني است كه همواره با تكيه بر غناي فكري و قدمت تاريخي پشتوانه خود، فرهنگ هاي ديگر را پذيرا شده و آنها را در دل خود حل كرده و حتي در جهت پيشرفت و ترقي آنها نيز گام برداشته و به آنها اعتبار هم مي بخشد. همين امر باعث شد در تمامي دوره حكومت هاي اسلامي در ايران نوروز به عنوان بزرگترين و اصلي ترين جشن ايراني همواره هم در نهادهاي حكومتي و هم در دل مردم باشكوه و عظمتي در خور نام نوروز برپا مي شده است . البته برخورد شايسته و درخور ستايش بزرگاني چون حضرت علي (ع ) و امام صادق (ع ) با اين سنت با ارزش باستاني در اين روند بي تاؤير نبوده است .
    نقل است كه در زمان خلافت عمر بن خطاب ، هرمزان استاندار خوزستان كه مسلمان شده بود، از شيريني و ديگر اقلام خوان نوروزي ، خوانچه يي جهت علي بين ابيطالب (ع ) فرستاد. حضرت از آورندگان پرسيد علت فرستادن اين خوانچه كدام است ? گفتند موجب فرارسيدن عيد نوروز است . حضرت گفتند: كل يوم نيروزنا، يعني هر روز را برايمان نوروز سازيد. همچنين عده يي از مورخين روز جانشيني علي بن ابيطالب در عيد غديرخم ، در سال دهم هجري برابر بيست و نهم حوت (اسفند) و روز چهارم خمسه مسترقه مي دانند كه با نوروز همزمان مي ماند. البته بعدها در مجموعه عظيم بحارالانوار تاليف مجلسي نوروز با بسياري از وقايع اسلامي نظير بعثت پيامبر، واقعه جانشيني علي بن ابي طالب و همچنين جلوس وي به خلافت و ظهور امام مهدي موعود همزمان شده است .
    ايشان روايت مي كنند كه امام صادق در مورد نوروز چنين فرموده است : «در آغاز فروردين آدم آفريده شد و آن روز فرخنده يي است براي خواستن نيازها و برآورده شدن آرزوها» در ادامه نيز ايشان فرموده اند: «در نوروز خوب شست و شو كنيد و خود را پاك نگهداريد و بهترين جامه ها را بپوشيد و بوهاي خوش به كار بريد و سپاس خداوند را به جاي آوريد، زيرا در آن روز پيامبر اسلام (ص )در دشت غدير هم براي ولايت علي (ع ) از مردم بيعت گرفت . در آن روز حضرت علي بر مردم نهروان پيروز گشت . هنگامي كه جشن نوروز فرا مي رسد، ما چشم به راهيم تا از سوي پروردگار پيروزي و شادي برسد.»
    هر روزتان نوروز باد

    




+ | نويسنده : گروه نویسندگان تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 |


((عناصر واصول اساسی عرفان))

((عناصر واصول اساسی عرفان)) 
 

 

  ***البته لازم به ذکر است که این مقاله یک مقاله ی کلی ست و مربوط به سلسله ی خاصی نمیباشد***

 

الف-وحدت:

 

   استیس محقق انگلیسی می نویسد:

 

«…«وحدت» یا «واحد» « تجربه ومفهوم کانونی تمام عرفان های گوناگون است».

 

اینکه وحدت در عرفان اسلامی یک عنصر وعامل اساسی است، جای تردید نیست. وقتی جنید( فوت 298هـ) همین حدیث را که « کان الله و لم یکن معه شیئ» شنید، گفت:«الآن کما کان»-

    هستی حقیقت واحدی است که در باطن با وحدت کامل خویش از هر گونه تفرقه وکثرتی منزه است وظاهری دارد که منشأ نمایش کثرت است. واین کثرت ها ظاهری وخیالی هستند، نه واقعی وحقیقی که:

 

جناب حضرت حق را دوئی نیست                          در آن حضرت من و ما و تو ئی نیست

 

  من و   ما و  تو واو  هست یک چیز                         که در «وحدت»  نباشد  هیچ   تمییز

 

       حقیقت به منزله ی آب دریا وپدیده ها و حوادث، همچون امواج وحباب اند که در نگرش سطحی  حباب و امواج حقایق جداگانه به نظر می سند امَا با یک نظر عمیق، روشن می- شود که در آن جا هر چه هست آب هست وبس، وبقیه، جلوه ها ومظاهر آن آبند، و دارای تحقق وذات جداگانه و مستقلی نیستند ودر حقیقت نیستی های هستی نما می باشند.

 

  موج هایی  که، بحر هستی راست                          جمله     مر آب   را  حباب  بود

        

گرچه   آب  و   حباب   باشد    دو                        در حقیقت    حباب،   آب بود                                                                  

 

پس از  این روی ،  هستی    اشیاء                         راست چون هستی سراب بود

 

 

   درباره ی وحدت وجود، در بخش  دوم این اثر بحث یشتری خواهیم داشت.

 

 

ب_شهود:

 

   عرفادر عین قبول علوم رسمی و ظاهری واقرار به ارزش واعتبار عقل واستدلال، بر اصالت

 

ارتباط حضوری تأ کید داشته و علوم حاصل از مکاشفات ومشاهدات را بر نتایج حاصل ازبراهین عقلی ترجیح می دهند.حواس انسان و نیز قوای عقلی وی با ظاهر عالم و ماهیّات و تعیّنات سر وکار دارد.ولی انسان از راه باطن خویش، می تواند با حقیقت واحد جهان ارتباط حضوری و شهودی داشته باشدواین وقتی میسر است که از تعلقات ظاهری رها شده باشد که:

 

رو مجرد شو، مجرد را ببین

در مورد قلمرو عقل وبصیرت ومیزان ارزش واعتبار علوم ظاهری ورابطه ی حوزه ی کشف وشهود با حوزه ی عقل واستدلال در فصل های نخستین رساله  قیصری بحث بیشتر خواهیم داشت.

ج_فنا:

بی تردید یکی  دیگر از اساسی ترین مسائل عرفان اسلامی وعرفان های اقوام و ادیان مختلف، مسئله ی«فنا» است. اصولاُ فرق عارف وعالم در آن است که هدف عالم،فهم حقیقت است و هدف عارف فنا در حقیقت،مولوی می گوید:

 

 


 
هیچ کس راتانگردداوفنا                نیست ره در بارگاه کبریا

 

گر چه آن وصلت بقا اندر بقا ست              لیک در اول فنا اندر فنا ست

 

چیست معراج فلک؟این«نیستی»             عاشقان را مذهب و دین«نیستی»

 

نیستی هستت کند،ای مرد راه             نیست شو، تا هست گردی، از اله

 


 
 

    یک عارف در اثر سیر و سلوک و مجاهده، از مرز حدود و قیود شخصی گذشته به حقیقت مطلق و نا محدود واصل شده و با آن متحد گشته و سرانجام در آن فانی می گردد.

    فنا همان رفع تعین بنده است و در حقیقت جز تعین و«خود» بنده حجاب دیگری میان او و حضرت حق نیست که به قول حافظ:

 

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست       تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

    برای روشن شدن بیشتر موضوع، قسمتی از بیان لاهیجی را در این رابطه نقل می کنیم:

 

«چون فنا و وصول، عبارت از رفع تعین است ، فرمود (یعنی شبستری در گلشن راز ):

 

تعین بود که از هستی جدا شد               نه حق بنده، نه بنده با خدا شد

 

   یعنی آنچه گفته شد و می شود، که خود را از خود رها کن و از خود بگذر و فانی و نیست شو و هستی خود را بر انداز، همه فرع آن است که این کس را  هستی و وجودی بوده باشد. مراد نه این معنی است که متبادر فهم است، که ترا وجود بود، سعی نما که آن عدم گردد، بلکه مراد آن است که ظهور حق در صورت کثرات و تعینات، مانند حباب و امواج است که بر روی دریا پیدا می شود و بحر به نقش آن حباب و امواج مخفی می نماید و امواج و حبابات غیر بحر می نمایند، و فی الحقیقه غیر دریا آنجا هیچ نیست فاما وهم می نماید که هستی و تا زمانی که امواج و حباب ا زروی بحر مرتفع نمی شود، بحر بر صرافت وحدت، ظهور نمی یابدو معلوم نمی گردد که این نقوش امواج، همه اموری اعتباری بوده اند و حقیقتی نداشته اند.

 

جمله عالم نقش این دریاست،بس             هر چه گویم غیر از این سوداست،بس

 

بحر کلی چون به جنبش کرد رای                      نقش ها بر بحر کی ماند به جای

 

فلهذا فرمود که:«تعین بود که از هستی جدا شد» یعنی نیستی از خود،وهالک شدن غیر و خالی شدن از خود، همه عبارت از برخاستن«تعینات» است از وجه وجود مطلق که «حق» است. زیرا که ظهور وحدت حقیقتی موقوف آن است.

تا تو پیدایی خدا باشد نهان                        تو نهان شو تا که حق گردد عیان

چون بر افتد از جمال اونقاب                    از پس هر ذره تابد آفتاب

     و چون«تعین که موهم غیریت میشد مرتفع گشت پیدا آمد که، غیر از حق هیچ موجودی نبوده است، نه آن که حق بنده شد و نه آن که بنده خدا شد که حلول و اتحاد پدید گردد.» «تعالی عن ذالک علوأ کبیرا.» 

 د-ریاضت: مکاتب عرفانی، اتفاق نظر دارند در اینکه بشر فقط در اثر تلاش پیگیر و پر مشقت می تواند به کمالات حقیقی خویش نایل آید. در عرفان، علم حقیقی نه تنها از عمل جدا نیست، بلکه نتیجه و محصول عمل است. برای رسیدن به آگاهی عرفانی باید به سیر و سلوک پرداخت و از مراتب و درجاتی گذشت. از همین جاست که عرفان به دو قسمت عملی و نظری تقسیم شده که عرفان عملی عبارت است از اجرای یک برنامه ی دقیق و پر مشقت جهت گذشتن از مراحل و منازل و رسیدن به مقامات و احوالی، در راه دست یافتن به  آگاهی عرفانی، و نیل به «توحید» و «فنا» که از آن به «طریقت »تعبیر می شود و عرفان نظری مجموعه تعبیرات عرفا، از آگاهی ها و دریافت های شهودی خویش درباره حقیقت جهان و  انسان است.

    عارف برای رسیدن به کمال خویش که همان مرحله ی توحید و فنا است، لازم است که تن به سختی ها سپرده، از خواب و خوراک کم کرده و بر اعمال و اشتغالات معنوی بیفزاید.

      چشم پوشی از شهوات و لذات، مبارزه با هواهای نفسانی که در بیان نبوی به عنوان جهاد اکبر نامیده شده، رها کردن جاه و مقام، گذشتن از نام و ننگ، بی اعتنایی به تعظیم و توهین دیگران، پرداختن باطن از علایق، نفی وسوسه ها و خواطر و رعایت هزاراه نکته باریکتر از مو، به خاطر احراز شایستگی برای نیل به آستان حق و حقیقی و در یک کلام تلاش  بی امان برای مرگ اختیاری از جهان طبیعت و تولد در عالم ماورای طبیعت:

مردت تن در ریاضت زندگی است                                 رنج این تن روح را پایندگی است

این ریاضت های درویشان چراست                               کان بلا بر تن، بقای جان ماست

 

    در عرفان و تصوف، چنانکه پیامبر اسلام(ص) نیز فرموده:«اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک» مشکل عمده ی انسان، مشکل نفس است. ریاضت دادن و کشتن آن به منزله ی تسلط و غلبه بر همه ی طاغوتها و وحوش و سباع است. با خواسته هایش مقاومت و از وسوسه هایش دوری و بیزاری جسته و در این راه ایستادگی و استقامت به کار باید بردتا آن طاغی و یاغی تسلیم شود و مسلمان گردد و لحظه ی تسلیم نفس، لحظه ی بسیار با شکوهی است که در واقع می توان آن را تولد تاز ی انسان به معنی حقیقت آن دانست و عرفا از آن به مرگ اختیاری تعبیر می کنند و می گویند که منظور از عبارت معروف:«  مو تو قبل ان تمو تو» نیز همین است.

و شیخ ابو سعید گوید:

«همه وحشت ها از نفس است، اگر تو او رانکشی، او ترا بکشد.»

اینک بیان مولوی در تفسیر حدیث  نبوی(ص):

«قدمتم من الجهاد الاصغر الی الجهادالاکبر»

ای شهان کشتیم ما خصم برون                                  ماند خصمی زان بتر در اندرون

کشتن این کار عقل و هوش نیست                         شیر باطن سخره خرگوش نیست

دوزخ است این نفس ودوزخ اژدهاست                            کو به دریاها نگردد کم کاست

هفت دریا را در آشامد هنوز                                  کم نگردد سوزش آن خلق سوز

عالمی را لقمه کرد و درکشید                                   معده اش نعره زنان، هل من مزید

چون که وا گشتم ز پیکار برون                                  روی آوردم به پیکار درون

قد رجعنا من جهادالاصغریم                                     یا نبی اندر جهاد اکبریم

قوتی خواهم ز حق دریا شکاف                                      تا به سوزن برکنم این کوه قاف

سهل شیری دان که صفها بشکند                               شیر آن است آنکه خود را بشکند

تا شود شیر خدا از عون او                                      وا رهد ازنفس و از فرعون او

 

چند نکته:

یک_ رابطه ی ریاضت و اسلام

       عرفای اسلام معمولأ برنامه ی ریاضت خویش را با اسلام تطبیق می کنند و می کوشند در چارچوب اعمال و وظایف دینی، نفس خود را به سختی ها وادارند اما به دلیل محدود بودنشان دشوار و طاقت فرسا نیستند. مثلأ برای هر مسلمانی در یک شبانه روز، تنها هفده رکعت نماز واجب است. کسی که وضو گرفتن برایش ضرر داشته باشد، یا خوف ضرر، می تواند تیمم کند وآنکه ایستادن برایش درحال نماز مشکل است می نشیند. روزه را بیماران و افرادی که نمی توانند بگیرند، می خورندو زکوة بر کسی واجب است که تا حد نصاب دارایی و سرمایه داشته باشد. سفر حج نیز برای کسانی واجب است که امکان بدنی و مالی چنین سفری را داشته باشند،آنهم تنها یکبار در تمام عمر و از طرفی اطعمه و اشربه و التذاذ از آنها حرام نیست.

    یک مسلمان می توانداز حلال، لذیذ ترین غذاها را بخورد و لباس تمییز و گرانبها بپوشد و خانه ی وسیع داشته باشد، زن بگیرد و حتی در یک زمان چهار زن با عقد دائم داشته باشدو ...

    پس چگونه می شود ازاین شریعت سهل و از این تکالیف مقید و محدود به وسع و امکان، برنامه ی ریاضت ترتیب داد؟ عرفا موضوع را از آغاز تشخیص داده اند و برای توفیق و تطبیق برنامه های پرمشقت و سنگین خود با اسلام، از چند چیز استفاده کرده اندکه اهم آنها عبارتند از:

 

1_ سیره و زندگی شخصی انبیا و اولیاء الهی: چنانکه معلوم است همه ی انبیا و اولیا، زندگی زاهدانه ای داشته و به جاه و مال ومادیات نپرداخته اند، فی المثل زندگی نبی اکرم صلوات الله علیه و آله از لحاظ خوراک و پوشاک و خانه و زندگی می تواند الهام بخش یک زندگی توأم با ریاضت بوده باشد. همچنین زندگی ائمه(ع) و عده ای ازاصحاب بزرگوار رسول اکرم(ص).

2_اعمال مستحبی: در اسلام واجبات محدودند، اما مستحبات را می توان به قدر توان هر چه بیشتر ادامه داد. مثلأ نماز واجب در شبانه روز هفده رکعت است، اما می توان صدها رکعت نماز به عنوان نماز مستحبی انجام داد، ماهها روزه ی مستحبی گرفت و ساعتها به ذکر و تلاوت آیات قرآن اشتغال ورزید. دارایی خود را انفاق نمود و به کمترین حد خوراک و پوشاک قناعت کرد. همه ی آنها اگر چه واجب نیستند، اما مستحب و مطلوبند. پس یک مسلمان می تواند آنها را به عنوان اعمال مجاز و مطلوب در دین اسلام انجام دهد.

3_مستحسنات:عزالدین محمود کاشی در مورد مستحسنات می گوید:

     «مراد از استحسان، استحباب امری اختیار رسمی است که متصوفه آن را به اجتهاد خود، وضع کرده اند، از جهت صلاح حال طلبان بی آنکه دلیلی واضح و برهانی لایح، از سنت بر آن شاهد بود. مانند الباس خرقه و بناءخانقاه و اجتماع از بهر سماع و نشستن در چله و غیر آن. هرچند آن اختیار، از تشبث و تمسک به سنتی، خالی نبود.»

     دربیان فوق،استحسان به خوبی تعریف شده است و غرض و غایت مستحسنات هم روشن شده است. اما علمای دین و متشرعان،اکثر مستحسنات صوفیه را به عنوان «بدعت» مردود شمرده و بر خلاف دیانت اسلام دانسته اند. از قبیل هفت من نمک در چشم کردن شبلی در طی مجاهداتش تا خوابش نبرد،یا هشتاد ختم قرآن ابوسعید ابوالخیر، در وضع سرنگون سار از درخت درآویخته. اما عزالدین محمد کاشانی از طرف عرفا، به پاسخ این ایراد و اعتراض پرداخته و می گوید:

   «مراد از بدعت مذموم،آن است که مزاحم سنتی بود،اما هر بدعت که مزاحم و منافی سنتی نبود و متضمن مصلحتی باشد، مذموم نبود، بلکه محمود باشد.»

 

دو_ رابطه ی جذبه وریاضت

      عرفای اسلام برای درک حقیقت ، ریاضت و مجاهده را شرط لازم دانسته اما کافی نمی دانند. از نظر آنان،کار ساز و مشکل گشای اصلی «جذبه» و عنایت الهی است با مجاهده و ریاضت اگر جذبه و عنایت نباشد، به جایی نمی توان رسید، اما ممکن است که جذبه و عنایت الهی کسانی را بدون ریاضت و طی مراحل و مدارج، به سرمنزل مقصود برساند.

لسان الغیب حافظ شیرازی درباره ی جذبه و کشش و عنایت الهی چنین می گوید:

به رحمت سر زلف تو واثقم، ور نه                   کشش چو نبود ازآن سو چه سود کوشیدن

     در اوایل شرح رساله ی قیصری، در این رابطه بحث خواهیم کرد.

 

 

هـ_عشق:

     عشق از عناصر عمده و اساسی بینش و حرکات عرفانی است. اما حقیقت عشق چیست؟ این سؤال را نمی توان پاسخ گفت، زیرا عشق مانند هستی، مفهومی دارد که اعراف الاشیاء است اما کنه و حقیقت آن در غایت خفاءاست، که :

هر چه گویم عشق را شرح و بیان                           چون به عشق آیم، خجل باشم از آن

گر چه تفسیر زبان روشنگر است                            لیک عشق بی زبان، روشن تر است

   محی الدین ابن عربن درباره ی عشق که آن را دین و ایمان خود می داند، می گوید:

       «هر کس که عشق را تعریف کند، آن را نشناخته و کسی که از جام آن جرعه ای نچشیده                  باشد، آن را نشناخته و کسی که گوید من از آن جام سیراب شدم آن را نشناخته که عشق شرابی است که کسی را سیراب نکند.»

      به این معنی که تا تجربه ی شخصی در کار نباشد با حد و رسم منطقی قابل شناسایی نیست و در تجربه ی شخصی هم به یکبار قابل نیل نمی باشد، راه بی پایان آن هرگز برای انسان به انتها رسیدنی و عطش آن سیراب شدنی نیست.

عرفا عشق را در مسایل مهم جهان بینی و سلوک خویش مطر ح می کنند از جمله:

 

عشق در آفرینش جهان:
در حدیث قدسی معروف میان عرفا آمده که: داود علیه السلام علت و انگیزه ی آفرینش جهان را از حضرت حق سؤال می کند و چنین پاسخ می شنود که:

      «کنت کنزأ مخفیأ فأحببت ان أعرف، فخلقت الخلق لکی اعرف»

چنانکه در ضمن شرح رساله ی قیصری خواهد آمد، سراسر آفرینش، مظاهر و آینه های تجلی حق اند.

اساس آفرینش، جمال و زیبایی و عشق به جمال و زیبایی است، ذات حضرت حق، آن شاهد حجله ی غیب که پیش از آفرینش جهان، خود هم معشوق بود و هم عاشق، خواست تا جمال خویش آشکار سازد، آفرینش را آینه ی جمالش گردانید. پس اساس آفرینش و پیدایش جهان، عشق حق به جمال خویش و جلوه یجمال خویش است. در حقیقت، خدا یک معشوق است، معشوق خویشتن خویش، و معشوق همه ی آفرینش. آفرینش وسیله ی ظهور حق وزمینه ی معرفت و عشق خلق به آن معشوق حقیقی است.

    عبدالرحمن جامی(898_817هـ) با بیانی گرم و زیبا در این باره چنین می گوید:

در آن خلوت که هستی بی نشان بود                             به کنج نیستی عالم نهان بود

وجوی بود از نقش دویی دور                                              ز گفتگوی مایی و تویی دور

«جمالی» مطلق از قید مظاهر                                     به نور خویشتن بر خویش ظاهر

دلارا شاهدی، درحجله ی غیب                                             مبرا ذات او از تهمت عیب

نه با آیینه رویش در میانه                                            نه زلفش را کشیده دست شانه

صبا از طره اش نگسسته تاری                                    ندیده چشمش از سرمه، غباری

نگشته با گلش همسایه سنبل                                     نبسته سبزه اش پیرایه ی گل

رخش ساده ز هر خطی و  خالی                                 ندیده هیچ چشمی، زوخیالی

نوای دلبری با خویش می ساخت                              قمار عاشقی با خویش می باخت

ولی زان جا که حکم خوبرویی است                          زپرده خوبرو و در تنگ خویی است

نکو رو تاب مستوری ندارد                                               چو در بندی سر از روزن بر آرد

نظر کن لاله درکوهساران                                             که چون خرم شود فصل  بهاران

کند شق،شقه یگل زیر خارا                                          جمال  خود  کند  زان   آشکارا   

ترا چون معنئی درخاطر افتد                                          که در سلک  معانی  نادر   افتد

نیاری از خیال  آن   گذشتن                                            دهی بیرون ز گفتن یا  نوشتن

چو هرجاهست حسن،اینش تقاضاست                    نخست این جنبش از«حسن» ازل خاست   

برون زد خیمه ز اقلیم  تقدّس                                       تجلّی   کرد   بر  آفاق  و  انفس

ازو یک لمعه بر ملک وملک تافت                            ملک سر گشته خود راچون فلک یافت

زهر  آئینه ای، بنمود  روئی                                     به هر جا خاست،  ازوی   گفتگویی

همه سبوّحیان، سبوح گویان                                    شدند از بی  خودی،  سبوح جویان  

ز غواصان این بحر فلک  فلک                                     بر آمد  غلغله: سبحان  ذی الملک

ز ذرات جهان آئینه ها ساخت                                 ز روی خود به هر یک عکس انداخت

از این لمعه فروغی بر گل افتد                                ز گل  شوری  به  جان  بلبل   افتاد

رخ خود شمع زان آتش بر افروخت                            به هر کاشانه صد پروانه را سوخت

از نورش تافت بر خورشید یک تاب                                   برون   آورد  نیلوفر   سر  از آب
ز رویش روی خود آراست لیلی                                 ز هر مویش ز مجنون خاست میلی

لب شیرین شکر ریز، بگشاد                                        دل  پرویز  برد   و  جان ز فرهاد

«جمال» اوست هر جا جلوه کرده                                 ز معشوقان  عالم  بسته  پرده

سر از جیب مه کنعان برآورد                                          زلیخا  را  دمار  از جان  بر آورد

به هر پرده که بینی پردگی اوست                                 قضا جنبان هر دلبردگی اوست به عشق

 اوست دل رازندگانی                                      به شوق اوست جان راکامرانی

دلی کان عاشق خوبان دلجوست                                 اگر داند، وگر نی، عاشق اوست

الا تا در غلط نافتی که گویی                                          که از ما عاشقی از وی نکویی

تویی آیینه، او آیینه آرا                                           تویی پوشیده و او آشکارا

که همچون «نیکویی»،«عشق» ستوده                          از او سر بر زده، در تو نمرده

چو نیکو بنگری آیینه هم اوست                                 نه تنها گنج، بل گنجینه هم اوست

من و تو در میان کاری نداریم                                  به جز بیهوده پنداری نداریم

خمش کاین قصه پایانی ندارد                                 بیان او زباندانی ندارد

همان بهتر که ما در عشق پیچیم                               که بی این گفتگو هیچیم و هیچیم

 

عشق در بازگشت و معاد
عشق عرفانی، یک عشق دو سره است که«یحبهم و یحبونه» چنانکه دیدیم همین عشق حق به جمال خویش، عامل تجلی وی ودر نتیجه عامل پیدایش جهان است. و عشق همانند وجود، از ذات حق به عالم سرایت کرده است. البته عشق علت، در مرحله ی اول به ذات خویش است و ذات علت،عینأ همان کمال ذات معلول است و ذات معلول لازم ذات علت است. پس عشق به ملزوم، همان عشق به لازم است، پس هر علتی نسبت به معلول خود عشق دارد و از این طرف هم، هر موجودی عاشق ذات و کمالات ذات خویش است و کمال وجودی هر معلولی، همان مرتبه ی وجودی علت اوست، پس هر معلولی عاشق علت خویش است و چنانکه وجود دارای مراتب مختلف است از واجب الوجود تا اضعف موجودات عالم، عشق هم دارای مراتبی است از عشق ضعیف ترین مرحله ی هستی تا عشق واجب الوجود. پس هر موجودی طالب کمال خویش است و هر مرتبه ی پایین طالب مرحله ی بالاتر از خویش است و چون بالاترین مرتبه ی هستی ذات حضرت واجب الوجود است،پس معشوق حقیقی سلسله ی هستی، ذات مقدس حضرت حق است،چنانچه در بیان جامی گذشت.

پس همین عشق به کمال و عشق به اصل خویش، عامل و محرک نیرومند حرکت و سیر همه ی پدیده ها و از جمله انسان است.

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش                              باز جوید روزگار وصل خویش

   مرحوم جلال الدین همایی گوید:

     «همین جاذبه و عشق ساری غیر مریی است که عالم هستی را زنده و برپا نگه داشته و سلسله ی موجودات را به هم پیوسته است. به طوری که اگر در این پیوستگی و به هم بستگی سستی و خللی روی دهد، رشته ی هستی گسیخته خواهد شد و قوام و دوام از نظام عالم وجود، رخت بر خواهد بست.»

«دور گردون ها ز موج عشق دان                              گر نبودی عشق بفسردی جهان

کی جمادی محو گشتی در نبات                              کی فدای روح گشتی ، نامیات»

 

 

3.عشق درپرستش:

در ضمیر ما نمی گنجد بغیر از دوست کس      هردوعالم رابه دشمن ده که ماراذوست بس

چنانکه در فرق عابد وزاهدوعارف بیان شد،یکی از ویژگی های عرفا، پرستش خداوند است،به خاطر عشق به او، نه به خاطر طمع بهشت، یا ترس از دوزخ. رابعه عدویّه می -گفت:

«الهی، ما رااز دنیا، هر چه قسمت کرده ای،

به دشمنان خود، ده

و هر چه از آخرت قسمت کرده ای، به دوستان خود،ده،

که مرا، تو، بسی

خداوندا،اگر ترا،از بیم دوزخ، می پرستیم،در دوزخم بسوز

واگر برای تو ،ترامی پرستیم،جمال باقی دریغ مدار».

 

خبرت هر سحر از باد صبا می خواهم                 هر شبی خیل خیالت، به دعا میخواهم

    سینه رابهر وفای تو، صفا می  جویم                    دیده  را  بهر  جمال  تو، ضیا می خواهم

بر در تو، کم وبیش وبدونیک ودل وجان                  همه بر خاک زدم،از تو  ترا  می خواهم

 

در این باره، بیان بسیار زیبا وشکوهمندی از علی بن ابیطالب(ع) نقل است که در ضمن مناجاتی چنین می گوید:

« ما عبدتک خوفأ من نارک و لا طمعأ فی جنتک، لکن وجدتک اهلأ للعبادة فعبدتک.»

این گونه پرستش(نه به خاطر بیم آتش، یا امید بهشت، بلکه تنها به خاطر حق واستحقاق وشایستگی وی برای پرستش) در کتاب وافی فیض کاشانی از امام صادق علیه السلام نیز با بیان دیگر نقل شده که ترجمه ی روایت از این قرار است:

«عابدان بر سه گروهند: گروهی خدای عزّوجلّ را، از ترس، می پرستند،که بندگی

اینان بندگی بردگان است.وگروهی دیگر برای پاداش اخروی،عبادت می کنند،که این  خودعبادت مزدوران است.وگروه سوم آنانند که به خاطرعشق ومحبتی که به خدا دارند، او رامی پرستند،نه بر اساس بیم و امید که عبادت این گروه،عبادت آزادگان است،وبهترین نوع پرستش هم همین است.»

 

 

به گرت قرینی هست در بارگاه                                     خلعت مشو غافل از پادشاه

خلاف  طریقت  بود،  کاولیا                                        تمنّا کنند از خدا،  جز خدا

گر از دوست، چشمت به احسان اوست                     تو در بند خویشی،نه در بند دوست

 

4.عشق در رابطه با دیگران:

از آنجا که عرفا،معشوق حقیقی عاشقان را ذات حضرت حق دانسته ومعشوق های دیگر را،همه از مجالی ومظاهر او می دانند وعشق به مظاهر را عشق مجازی و درطول عشق به ذات حق می دانند که عشق حقیقی است ونیز چنانکه خواهد آمد،عرفابه وحدت وجود

معتقدند،به این معنی که در حقیقت، جز وجودوموجود واحد، تحقق ندارد، ماسوا چیزی جز جلوه وظهور آن وجود واحد نیست.

دکتر قاسم غنی می نویسد:

بزرگترین عامل قوی،که تصوف رابر اساس عشق ومحبت استوار ساخت،عقیده به «وحدت وجود» بود.زیرا همین که عارف خدا را حقیقت ساری در همه ی اشیاء شمرد وما سوی الله راعدم دانست، یعنی جز خدا، چیزی ندید، وقائل شد به اینکه:

 

جمله معشوق است وعاشق پرده ای                 زنده معشوق است وعاشق  مرده ای

 

طبعأ نسبت به هر چیزی عشق می ورزد ومسلک ومذهب او صلح کل ومحبت به همه موجودات می شود. شیخ سعدی می گوید:

 

«به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم ازوست         عاشقم برهمه عالم که همه عالم ازوست»

 

ولی عالم محبت وعشق خواص صوفیّه وسیع تر و بالاتر از عشقی است که سعدی فرموده است.زیرا فرق است بین معشوقی که:همه عالم ازوست،ومعشوقی که:«همه عالم اوست.

 

جامی گوید:

              ترا دوست بگویم حکایتی بی پوست                  همه از«او»ست وگر نیک بنگری همه اوست
             جمالش از همه ذرّات کون مکشوف است             حجاب  تو، همه   پندار های توبرتوست
 

و_راز ورمز:


     عرفان با اشکال گوناگونش، در تمام ادوار، ودر میان همه ی اقوام وملل با مسئله ی «باطن» و«تعالیم باطنی»و«اسرارورموز» همراه بوده است.وهمین تعالیم باطنی و اسرار  آنان را بانتخاب مجامع اختصاصی وتشکیل گروه ودسته های خاص اجتماعی مجبور کرده است،که مبادا اسرار و رموز مکتب وطریقت در اختیار بیگانگانی قرار گیرد که شایستگی دریافت آنها را نداشته باشند.

در عرفان اسلامی هم، حفظ اسرار از واجبات طریقت است وافشای اسرا به منزله ی کفر بوده و مستلزم تنبیه و مجازات است. عین القضاة می گوید:« بیشتر  سبب  هلاک عاشق در این راه از افشاء سر معشوق است، زیرا که در عالم طریقت«افشاءسر ربوتیه کفر» ثابت است و کفر بعد از ایمان به غیرت معشوق ارتداد بود و ارتداد موجب قتل:«من بدل دینه فاقتلوه» شبلی قدس الله روح گفت: در آن روز که حسین منصور را قدس الله روح بباب الطاف، ان جلوه بوم، در مقابله ی آن بماندم تا شب و بعضی از اسرار در نظر آوردم، چون شب در آمد، آنجا توقف نمودم تا بر باقی اسرار واقف شوم به جمال ذوالجلال مکاشف شدم، بی ناز عرضه داشتم و گفتم:بار خدایا این بنده ای بود از اهل توحید مکاشف به اسرار عشق و مقبول درگاه،حکمت در این واقعه چه بود؟ خطاب آمد که:

یا دلق کوشف بسّر من اسرارنا فافشاهأ فنزل به ما تری.

حافظ علیه الرحمه چه نیکو می گوید:


گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند           جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد
 

  ومولوی می گوید:

بر لبش قفل است وبر دل راز ها                             لب خموش ودل، پر از آواز ها
عارفان که جام حق نوشیده اند                                  رازها دانسته و پوشیده اند

هر که را اسرار حق آ موختند                                  مهر کردند و دهانش دوختند

 

4.فروع استحسانی واستنباطی در تصوف وعرفان

از درباز صوفیّه به صورت فرقه وگروه مشخص وممتازی در آمده شعارها وعلائم مخصوص شناخته می شدند. این مسائل اختصاصی از طرفی به وحدت ویگانگی وظهور انان بهصورت یک جماعت مستقل کمک کرد، امّا از جهات دیگر باعث دردسر وناراحتی ایشان گردید.چیزهایی از قبیل:خرقه وخانقاه وخلوت و سماع، آنان رابه سادگی به عنوان « سنت» در اسلام معروف نبود.

صوفیّه برای توجیه اعمال خود وپاسخ به اعتراضات مخالفان موضع« استحسان»و«استنباط» راپیش کشیدند.به این معنا که صوفیّه در اثر کمال وتصفیه باطن به حدی می رسند که می توانند به حقایقی دست یابند که دیگران از درک آنها محر.مند .واین نه اجتهاد شخصی است، بلکه نتیجه ی یک علم الهی ولدنّی است که برباطن ایشان عطا

شده است.سرّاج طوسی در مورد مستنبطات می گوید:

«مستنبطات، عبارت است از استباط اهل فهم متحقق، از ظاهر وباطن کتاب خدای عزّ وجلّ ونیز از ظاهر وباطن اعمال واقوال رسول الله (ص) وعمل خویش به انها ظاهراوباطنا وچون آنچه آموختند، به کار بستند، پروردگار جهان، علم و آنچه را هم نیاموخته اند،به ایشان عنایت خواهد کرد.وآن«علم اشارت»است  وعلمی است که چون بندگان بر گزیده اش برگیرد،به وسیله ی آن ازمعانی ولطایف نهان واسرار وغایب مکنون وحکمت های شگفت، که در معانی قرآن، واخبار رسول خدا آمده است،آگاه شوند.»

و چنانچه گذشت عزالدین محمد کاشی این استحسان را به اجتهاد صوفیه نسبت می دهد، اما آن را بدعت مذموم نمی داند، و می گوید: مراد از بدعت مذموم آن است که مزاحم سنتی بود اما هر بدعت که مزاحم سنتی نبود و متضمن مصلحتی باشد، مذموم نبود بلکه محمود باشد.البته عرفا برای هر یک از اعمال اختصاصی خود، مدارک ومستنداتی از سنت نبوی(ص) نیز مطرح می کنند. در این باره می توان نمونه های زیادی در آثار صوفیه ملاحظه کرد. از جمله مراجعه کنید به«مناقب الصوفیه» تألیف قطب الدین مروزی(فوت 547هـ) و نیز روایت جالبی درباره ی سماع، از نبی اکرم(ص) در عوارف المعارف سهروردی باب 25 آمده است، که از نظر مضمون جالب و جای تأمل است!

و اینک به نمونه هایی از این مستحسنات و اختصاصات صوفیه اشاره می کنیم:

 

خرقه:

خرقه یا مرقعه عبار ت است ازلباس پشمی که در اثر فرسودن وپاره شدن وصله هایی بر آن زده باشند. صوفیه خرقه را از بزرگ ترین شعارهای تصوف دانسته اند. خرقه بر دو نوع است:

خرقه ارادت وخرقه تبرّک

واین خرقه نیزبه تفصیل در کتب صوفیه موردبحث قرار گرفته است، چه از لحاظ منشاء اسلامی وچه از جهت آداب و رسوم مربوط به آن.

در مواردی از قبیل حالت وجد به دستور شیخ این خرقه پاره می شد.خرقه جامه کردن یا پاره کردن در متون عرفانی به تفصیل مطرح شده است.

 

پیر یا مرشد:

صوفیه بزرگترین نسب سالک را دو چیز می دانند: یکی خرقه و دیگری پیر.

پیر کسی است که سر پرستی سالک را به عهده می گیرد و او را در مراحل سیرو سلوک همراهی کرده و راهنمایی می کند. چنانکه در بحث ولایت از رساله ی قیصری خواهد آمد.مرید باید خود را در مقابل شیخ همانند مرده در مقابل مرده شوربی اراده وبی اختیار سازد

سماع:

در میان صوفیه، سماع به طریق آواز خواندن یک نفر و شنیدن دیگران یا سرود خواندن به اجتماع با دف ونی و نظایر آنها یا بدون ساز وهمچنین با رقص و تواجدیا بدون رقص ووجد بالاخره به انواع واقسام مختلف، متداول بوده وغالبا وجد با سماع توأم می شده است.

خلوت وچلّه نشینی:

خلوت وچله نشینی از جمله مستحسنات صوفیه است واینان برای آن فواید وآثار بسیاری ذکر می کنند وآن رابر اساس آیات وروایاتی مطرح می کنند.ازقبیل حدیثی که رسول ا(ص) فرمود:

من اخلص لله اربعین صباحا ظهرت ینابیع الحکمة من قلبه الی لسانه

 

نیز این که حق تعالی به موسی قول سخن گفتن داد وبرای آن میعادی راتعیین نمود وفرمود:

سی شبانه روز روزه دارد. وسپس ده روز دیگر بر آن اضافه فرمود تا چهل روز تمام شدوحضرت موسی در آن مدت طعام نخورد وعبادت خدای را به جای آوردتا مستعّد مکالمت الهی گردید.البته خلوت در نزد صوفیان مقیّد به چله نشینی نمی شود،بلکه انقطاع از خلق واشتغال به حق امری مطلوب است ودوام آن به دوام عمر پیوسته است.

ذکر:

دیگر از مستحسنات صوفیه ذکر است که بر دو نوع می باشد:خفی و جلّی.

صوفی در طی خلوت گوشه ای می گیرد با آداب خاص می نشیند و بی توقف چندان نام خدا را بر زبان می آوردکه لب وزبانش از جنبش فرو می ماند وفقط دل اوست که متذکر خدا می شود!

ذکر،آداب و رسوم وترتیبات ویژه ای دارد که در کتب  عرفانی مذکور است.

7.سعه یا علم سعت:

عرفا پس از مدتی ریاضت وسیر وسلوک،در شرایطی بهره مندی از لذایذ مادی رامجاز می دانند وازآن به «سعه» تعبیر می کنند.عزّ الدین محمود کاشانی می گوید:

«هر گاه اخلاق نفس مبدّل شدو دیو مسلمان گشت وبهجای متابعت هوی در او مطاوعت  خدا  پدید

آمد، بعضی از حظوظ او حقوق گرددواو را از مضیق ضرورت به فضای سعت راه دهد،متصوفه این مقام

را مقام سعت خوانند ودر این مقام نکاح ومشارب ومآ کل جایز شود واین مقام را علم سعت خوانند.»

 

8.سیاحت وسیر وسفر:


     عرفا به دلایلی،سیاحت وسفر را مستحسن می دانستند. از جمله به دلیل دستور قرآن کریم به سیر و سفر وملاحظه آیات خدا به خاطر مصالح ومنافع دیگر.

از لوازم سفر عصا ورکوه (کشکول) ومیان بند بود که همراه داشتن آنها و وسایل ولوازم دیگر را سنّت می دانستند.

5- اشتقاق وپیدایش عنوان «صوفی»

پس از بحث در تعریف عرفان و تصوف، لازم است که از باب شرح اسم، به آراء مختلف در مورد وجه تسمیه ی کلمه «صوفی» هم نظری داشته باشیم.

نظریات گوناگون دراین باره از این قرار اند:

«صوفی» ومشتقاتش یک لقب اند. بر اساس این نظر این کلمه  از باب غلبه ی استعمال،بر آنان اطلاق شده وهیچ مبنای  صرفی ندارد.

ابولقاسم قشیری می گوید:

« استعمال این نام بر این طایفه، جا افتاده که بریک شخص، صوفی می گویند وبه جماعتآنان صوفیه وبه منسوبان ، متصوف ومتصوفه،و هیچ مبنای قیاسی و  اشتشقاقی در زبان عربی ندارد.ظاهرا این کلمه همانند یک لقب به کار برده شده است.»

 امّا باید گفت که نظر قشیری درست به نظر نمی رسد،زیراکه لقب هم،بی مناسبت به کسی یا جماعتی داده نمی شود وصرفا ادّعای لقب بودن  کلمه ای ما را از علتّت وانگیزه ی کاربرد ونحوه ی اشتقاق آن بی نیاز نمی گرداند.

انتساب به «صفه» که گروهی از اصحاب رسول اکرم صلوات الله علیه وآله در صفّه مسجد پیغمبر سکونت داشتند،که در نهیت فقر زندگی می کردند.

قشیری این نظر رانقل نموده است، امّا به این دلیل که نسبت به صفّه بر وزن صوفی نیاید آن را رد کرده است واین رد، صحیح به نظر می رسد،اگر چه زمخشری در « اساس البلاغه» می کوشد تا باتکلّفی این اشتقاق را توجیه نماید، بدین سان که یکی از دو فاء صفّه در نسبت،به خاطرتخفیف به واو تبدیل شده است.

اشتقاق از کلمه ی«صفا» به مناسبت آنکه صوفیان در اثر ریاضت به صفا وروشنایی درون دست یافته وآینه ی دلشان در اثر مکاشفات ومشاهدات روشن وصافی می گردد.

قشیری این توجیه را ناموجه می شمارد،که بر اساس قاعد عرب چنین اشتقاقی ممکن نیست، چه صفا ناقص واوی،وصوفی اجوف واوی ست،  واصلادو کلمه هم ریشه نیستند.

 

در اینکه بصوفی منسوب به صفا است پنج توجیه است از این قرار:

الف- به(صفوه) بضم صاد و سکون فاء بر وزن(غرفه) منسوب باشد به معنی برگزیده، از این جهت که صوفی برگزیده ی افراد بشر است. در این نسبت نیز باید صفوی می شد، نه صوفی.

ب-به (صفو) با فتح صاد و سکون فاء بدون تاء منسوب باشد که به معنی نخبه و برگزیده است. در این مورد هم همان اشکال صفوه پیش می آید.

ج- منسوب به (صفی) به معنی اهل صفا و این درست نیست برای اینکه نسبت به صفی و علی، صفوی و علوی می شود، نه صوفی.

د- به صفا بقصر جمع صفات به معنی سنگ سخت به این مناسبت که صوفی در ایمان متصلب است.

ادعای اشتقاق صوفی از صفا، بعید نیست که ناشی از غرور و دعاوی صوفیه بوده باشد، چنانچه ابوالعلاء معرّی(فوت449هـ) آنان را به خاطر این ادعا مورد طعن و مسخره قرار داده و می گوید:

صوفیه ما رضواللصوف نسبتهم                  حتی ادعوا انهم من طاعة صوفوا

 

نسبت صوفی به «صف» به لحاظ اینکه از جهت حضور قلب و تقرب به درگاه الهی، نسبت به دیگران در وصف اول قرار دارند. اما قشیری این نظر را هم به دلیل موافق نبودنش با قواعد زبان عربی مردود می شمارد که نسبت به صفّ،صفی است، نه صوفی.

صوفی و تصوف مأخوذ از کلمه ی یونانی«سوفیا، سوفوس» و تئوسوفیا است که به معنی حکمت، حکیم و عرفان است.

این نظر را ابو ریحان بیرونی(فوت440هـ) مطرح گردیده و عده ای از محققان غرب و شرق نیز آن را تأیید کرده اند، مانند فون هامر از مستشرقان و استاد عبدالعزیز اسلامبولی و استاد محمد لطفی، از محققان اسلامی،اما اکثر محققان این نظر را نپذیرفته و منطقی ندانسته اند. از جمله نیکلسون و ماسینسون که نظرنولدرا درغلط بودن این فرض، تأیید کرده اند.

«نولد» که در مجله ی شرق شناسان آلمان اضافه بر دلایل دیگری که اقامه کرده، نشان می دهد که سین یونانی«سیگما»،همه جا در عربی «سین» ترجمه شده نه «صاد» و نیر در لغت آرامی کلمه ای نیست که واسطه ی انتقال «صوفیا» به «صوفی» محسوب شود.» و نیز پیدایش کلمه ی صوفی بنا بر تحقیق دقیق، پیش از نهضت است، در صورتی که اگر از کلمه ی یونانی گرفته می شد بایستی بعد از نهضت ترجمه پدید می آمد(نهضت ترجمه از زمان خلافت مأمون از نیمه ی دوم قرن دوم آغاز شد، در صورتی که عنوان صوفی د رنیمه ی اول قرن دوم وجود داشت، چنانکه بعد خواهد آمد.) و از قراین ضعیف این نظریه موارد زیر را هم می توان متذکر شد:

الف-«سوفیا» در استعمال یونانی، همچون ترجمه اش«حکمت»، بیشتر مربوط به طبیعیات و طب بود، نه الهیات.

ب-ادبای عرب، نسبت به لغتهای بیگانه ای که وارد زبان عربی می شد حساس بودند و همیشه این کلمات اجنبی را مشخص می کردند. بنا بر این اگر صوفی و تصوف، از زبان یو نانی وارد عربی می شد، حتمأ مورد توجه ادبا و علمای زبان عرب قرار می گرفت و در تألیفات متعددی مطرح می گردید.

به هر حال اگر تشابه را دلیل اقتباس بدانیم، چه ترجیهی دارد که این لغت را اصلأ عربی فرض نکنیم که بعدأ وارد زبان یونانی شده باشد، مخصوصأ که بنا به روایاتی این لغت استعمال دیرینه ای در زبان ومحیط عربستان داشته است بعدأ متذکر خواهیم شد.

6.بعضی گفته اند که لغت صوفی از صوفانه می آید که گیاه نازک کوتاهی است و چون صوفیه به گیاه صحرا قناعت می کرده اند، به این مناسبت«صوفی» نامیده شدند.

اما این دیدگاه نیز صحیح نیست. زیرا نسبت به«صوفانه» «صوفی» است نه صوفی.

7.از صوفة القفا، یعنی موهایی که در قسمت مؤخر پشت سر می روید، به مناسبت اینکه صوفی هم همانند این موها نرم و آرام است، این هم توجیهی است دور از ذوق و منطق و قواعد عربی، چه، منسوب به صوفان، صوفانی می شود نه صوفی.

8.اشتقاق صوفی از صوفه که لقب مردی بود و گویا نخستین کسی است که به کلی خود را وقف خدمت به خدا کرده است و مجاور کعبه و بعدها متولی قسمتی از مناسک آن شده است. اسم واقعی این شخص«غوث بن مرّ» بوده و زهادی که به خاطر خدا دست از دنیا می کشیدند، به خاطر شباهت به«صوفه» صوفن نامیده می شدند.

غوث که لقب صوفه پیدا کرد، این لقب پس از وی در فرزندان او هم ادامه یافت و حتی به متولیان قسمتی از امور کعبه و قائمان به مناسک آن هم صوفه یا صوفه اطلاق می شد و بعدأ به زهاد و ناسکان دیگر هم اطلاق شد.

پیر جمال اردستانی هم که یکی از بزرگان مؤلفین صوفیه است، این احتمال را که صوفی مأخوذاز «بنی صوفه » باشد را نقل می کنند.

استاد همایی درباره ی این نظر می گوید:

« این اشتقاق هم ظاهرأ راه به جایی نمی برد، زیرا بنی صوفه مردمی خدمتگذار و اغلب اهل زهد و عبادت بوده اند و جماعت صوفیه را با آن مردم مناسبتی هست. ولیکن به طور قطع و یقین و به ضرس قاطع هم نمی توان این معنی را پذیرفت و گفت که علت واقعی تسمیه، همین است.»

9.اشتقاق صوفی از «صوف» به معنی پشم که مورد قبول و تأیید اکثر صوفیه و محققان است و نسبت به نظرات و احتمالات دیگر معقول تر می باشد و با شواهد و قراین متعدد تاریخی مطابقت دارد.

از جمله قراین صحت این نظر موارد زیر است:

الف-تأیید و قبول بزرگان تصوف وعرفان اسلامی

ابو نصر سراج طوسی(فوت378هـ) این نظر را پذیرفته و می گوید:

«دلیل آنکه اهل تصوف را همانند علما و زهاد و محدثان، به علمی یا حالی نسبت نمی دهند، این است که صوفیان بر خلاف دیگران تنها به یک علم یا حال یا مقام اختصاص ندارند، بلکه جامع تمامی علوم و فضایلند و در حالات و مقامات مختلفی در سیر و تکاملند و لذا آنها را تنها به ظاهرشان که پشمینه پوشی است نسبت می دهند.

عنوان ساده و عامیانه ی صوفی نشانگر تمامی فضایل و کمالات آنان است. چنانکه یاران حضرت عیسی را به عنوان«حواری» می خوانند و آنان را که جماعتی سفید پوش بودند، نه به فضایل، بلکه به ظاهر لباسشان نسبت می دادند.»

سهروردی(فوت632) هم این نظر را مطابق قواعد اشتقاق می داند چه، عرب«تصوف» را در مورد پوشیدن پشم به کار می برد. چنانکه«تقمص» را در پشیدن پیراهن ب کار می برد. وی در توجیه نسبت آنان به پشم(صوف) همان نکته ی مذمور در بیان سراج طوسی را مطرح کرده است و نیز می افزاید که:

« شهرت آنان به لباس پشم، خود پو ششی است بر احوال و مقامات معنوی آنان، به این معنی که با مطرح کردن ظاهر، از مطرح شدن کمالات باطنی آنان جلو گیری شده است زیرا مقام ارجمندشان بالاتر از آن است که زبانزد خاص و عام گردد و نیز نشانگر دست افشاندن آنان بر امور و اسباب دنیوی است، تا آنکه به این طریقت می گرایند، از همان آغاز آماده ی تحمل سختی ها باشند. همچنین نسبت به پشم، بر خلاف توجیهات دیگر، به فروتنی و گریز از غرور و ادعا، مناسب تر است.»

و ابو بکر محمد کلابادی، در اثر معروفش«التعرف» می گوید:

«بنا به قولی، آنان را به خاطر آن که پشم می پوشیدند صوفی می گفتند» و با نقل اقوال وتوجیهات دیگر می گوید:«و به دلیل وضع ظاهر و لباسشان، صوفیه نامیده می شدند، چه آنان لباس را برای راحتی و زییبایی نمی خواستند، بلکه هدفشان ستر عورت بود و لذا به پوششها یی از موی خشن و پشم درشت، اکتفا کردند» و سپس می افزاید که:« اگر مأخذ صوفی را صوف (پشم) بدانیم، لفظ درست و تعبیر از لحاظ قواعد زبان عربی صحیح خواهد بود.»

ب-تأیید محققان شرق و غرب

از قبیل ابن خلدون و یافعی و ادوارد براون و نولد که طی مقاله ای که در سال 1895 منتشر کرد به طور یقین بیان می کند که اشتقاق صوفی، از صوف است. معصومعلی شاه و زرین کوب با نسبت آن به بسیاری از مؤلفان صوفیه و دیگران. و دکتر قاسم غنی که نزدیکترین قول را به عقل و منطق و موازین لغت آن می داند که صوفی را کلمه ای عربی بدانیم که مشتق از صوف است.

استاد همایی نیز این نظر را مشهور ترین و درست ترین اقوال دانسته و دهخدا که آن را بهترین فرض می داند و عمر فروخ که آن را مطمئن ترین نظریه برای مورخان فلسفه در شرق و غرب دانسته است و دکتر زکی مبارک که این نظر را صحیص ترین فرضیه دانسته است و هم چنین هانری کوربن.

 

ج_سابقه ی پشمینه پوشی در اسلام و حتی پیش از اسلام

اگر زمان پیدایش تصوف اسلامی را قرن دوم هجری بدانیم، بی تردید پشم پوشی وحتی عنوان صوفی پیش از پیدایش تصوف اسلامی وجود داشته است.

یافعی می گوید: لباس پشم پوشش انبیاء بوده و رسول اکرم(ص) خود سوار خر شده و لباس پشم می پوشید.از رسول اکرم(ص) روایت است، روزی که خداوند با حضرت موسی(ع) سخن می گفت، موسی(ع) لباس پشم پوشیده و نقل است که خضرت عیسی هم لباس پشم می پوشید و نیز روایاتی از حضرت محمد صلوات الله علیه وآله نقل شده در استحباب و محاسن لباس پشم پوشیدن. و نیز تن پوش اهل صفه از پشم بوده است.حسن بصری می گوید: هفتاد تن از اصحاب بدر را دیدم که جز جامه ی پشمین لباسی نداشتند.

پشمینه پوشی از آداب و رسوم راهبان مسیحی بوده و لباس آنان پیش از ظهور اسلام، مورد توجه و احیانا تقلید عربها قرار می گرفته است. لذا در اوایل ظهور تصوف عده ای پوشیدن لباس پشم را بدعت وتقلید از راهبان مسیحی می دانستند. در رابطه با سابقه ی استعمال کلمه ی صوفی، از حسن بصری(فوت112هـ) نقل شده که در طواف، یک صوفی را دیده، و خواسته چیزی به وی بدهد که او نگرفته و گفته است مبلغ ناچیزی به همراه دارم و برایم کافی است.

برخی از مؤلفان نقل کرده اند که مکه زمانی پیش از اسلام، خالی بود وکسی به طواف کعبه نمی آمد مگر مردی صوفی که از شهری دور بدانجا می آمد و طواف می کرد و باز می گشت.

 

د-تناسب با مقبولیت های مذهبی

چنانکه گذشت، پوشیدن لباس پشم به دلیل خشونت و نا مرغوب بودنش در میان مسیحیان و مسلمانان زاهد رواج داشته، روایت های متعددی هست که بر اساس آنها لباس انبیاء سلف و پیامبر اسلام(ص) و یاران وپیروان وی از پشم بوده است و نیز پوشیدن پشم را توصیه کرده اند.

 

هـ- تطابق با قواعد اشتقاق عربی

چنانکه گذشت، بیشتر توجیهات در مورد اشتقاق صوفی با قواعد زبان عرب مطابقت نداشت اما فرض اشتقاق آن از «صوف» بر خلاف قاعده نیست. لیکن باید توجه داشت که از این توجیه، انتقاداتی هم شده است از قبیل:

1- آنکه قشیری مطرح کرده که:« ولکن این قوم به صوف پوشیدن، اختصاص ندارند.»

2-آنکه مرحوم جلال الدین همایی مطرح کرده که یاء نسبت در زبان عربی، در مورد انتساب به شکل و هیأتی در جامعه دیده نشده است، مثلا پنبه پوشان را قطنی، یا اطلس پوشان را اطلسی نگفته اند و علی القاعده کلمه ی صوفی باید در مورد پشم فروشان یا لباس پشمین فروشان به کار رود...

اما در مورد اشکال اول می توان گفت که عدم اختصاص پشم پوشیدن به این قوم، منافاتی با انتساب اینان ندارد. چه در انتساب یا جماعتی به چیزی اختصاص و انحصارشان در استفاده ازآن لازم نیست، بلکه آنچه مهم است اعتنا و توجه خاص این قوم است نسبت به آن چیز.

و اما در مورد اشکال دوم استاد همایی خودشان پاسخی دارند مبنی بر اینکه شاید اینگونه استعمال در اصل، کار فارسیان بوده و بعدا به زبان عربی وارد شده است.

و نیز می توان گفت که در مورد نسبت صوفی به صوف، تنها پوشیدن لباس خاص مطرح نیست، بلکه آنچه مهم است پوشیدن آن لباس به عنوان شعار و دستور مکتب خاص است، که اگر چنین موردی در اجناس دیگر لباس هم پیش می  آمد شاید چنین ترکیبی به کار می رفت.

 
   منبع :کتاب عرفان نظری ص -25-69

 




+ | نويسنده : گروه نویسندگان تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 |


عرفان در مقایسه با مکتب های فکری دیگر

  عرفان در مقایسه با مکتب های فکری دیگر
 

  البته منظور ما از مکتبهای فکری، مکاتب موجود در قلمرو تفکرات اسلامی است. با گسترش تحقیقات عقلی، از قرن دوم تا قرن ششم هجری عملأ چهار دسته و گروه فکری اصلی و عمده به وجود آمد که به عنوان متکلمین، فلاسفه ی مشا، فلاسفه ی اشراق و عرفا یا متصوفه شناخته شدند.

 

  همه ی اینان به طور کلی به واقعیت و عینیت جهان و انسان باور داشته و قوای ظاهری و باطنی انسان را در مجموع، قادر به درک حقایق عالم می دانند. اما در روش و مبادی با هم اختلافاتی دارند که آنها را به صورت گروههای مختلف در آورده است.

 

  اینک بحث مختصری در رابطه با این تفاوت ها: 

متکلمین، جماعتی از محققین هستند که در عین قبول ارزش و اعتبار عقل و استدلال، با شرایط و خصوصیات زیر از گروههای دیگر جدا می شوند:
 

    اولأ- در روش کلامی سیر عقل را در نیل به جهان، به همراهی شرع مقید می سازند.

به این معنی که مبادی دلایل کلامی همیشه بر اساس قوانینی استوار می گردد که با مسائل اثبات شده از راه ظواهر شرع، مطابقت داشته باشد، بر خلاف مبادی فلسفه که چنین مطابقتی در آنها شرط نیست.

 

    آنچه در استدلال عقلی معتبر است، مطابقی آنها با قوانین عقلی محض است، خواه برابر ظواهر شرع باشد یا نباشد و در صورت عدم مطابقت نتایج عقلی با ظواهر شرع، ظواهر شرع را تأویل می کنند و با قوانین عقل تطبیق می دهند، بدون آنکه در صحت نتایج دلایل عقلی تردید داشته باشند.

 

  ثانیأ- هدف کلام، اثبات عقاید دینی است. به این معنی که در استدلال کلامی، نتیجه ی بخصوصی که قبلأ به وسیله ی عقاید دینی مشخص شده است، اثبات می گردد. در تعریف مشهور علم کلام آمده است:«علمی که انسان را بر اثبات عقاید دینی از راه اقامه ی دلایل و دفع شبهات توانا می سازد» به همین دلیل است که کلام را«علم اصول دین» می گویند.

 

 ثالثأ- در استدلال کلامی علاوه بر مبادی عقلی از قبیل هو هویت، و اصل امتناع اجتماع و ارتفاع نقیض، بر مبادی دیگری همانند حسن و قبح عقلی یا شرعی هم تکیه می شود که از دیدگاه فلاسفه، چنین مبادی و اصولی اعتباری بوده و استلال متکی بر آنها به جای آنکه یک استدلال برهانی باشد، استدلال جدلی خواهد بود و لذا فلاسفه، کلام را حکمت جدلی می نامند نه برهانی، برای اینکه در آن به جای مبادی یقینی، بیشتر به مبادی ظنی از مقبولات و مشهورات استناد می گردد.

 

  از موسسان و مروجان این روش می توان افراد زیر را نام برد: 

از قرن دوم هجری، هشام بن حکم، حسن بصری، واصل بن عطا، ابوالهذیل علاف، و از قرن دسوم ، نظام و جاحظ، و از قزن چهارم اشعری و باقلانی و از قرون بعدی امثال جوینی، غزالی، ایجی و خواجه نصیر طوسی.

 

 

فلاسفه ی مشاء: کسانی که استدلال عقلی را شایسته ی درک حقایق جهان   دانسته و به کفایت عقل در تلاش برای نیل به حقیقت هستی باور داشته و آن را در این تلاش از هر گونه وابستگی به منابع دیگر از قبیل وحی، ایمان و اشراق درونی بی نیاز می دانند. فارابی(فوت 339هـ) و ابن سینا(فوت428هـ) مشاهیر این مکتب در حوزه ی تقکرات اسلامی می باشند.
 

فلاسفه ی اشراقی: یا اشراقیون- کسانی که علاوه بر استدلاهای عقلی، بر     دریافت های باطنی و ذوقی حاصل از سلوک معنوی و مجاهدات درونی تکیه داشته و عقل و اندیشه را بدون سوانح نوری و اشراقات باطنی، برای درک همه ی حقایق جهان هستی کافی نمی دانند. در میان متفکرین اسلام، شهاب الدین یحی بن حبش سهروردی، معروف به اشراق یا شیخ مقتول (587-549هـ) را احیا کننده و مروج این مکتب و روش می شناسند.
 

عرفا و صوفیه:
  کسانی که در نیل به حقیقت جهان، نه بر عقل و استدلال، بلکه بر سیر وسلوک وریاضت ومجاهده، واشراق ومکاشفه متکی بوده و هدف آنان به جای درک و فهم حقایق،وصول واتحاد وفنا درحقیقت است. دراین مکتب،بینش بر دانش ودرون بر برون وحال برقال، ترجیح وتقدم دارد.

 این بود خلاصه معیارهایی که در تشخیص این گروهها مطرح کرده اند، حاجی ملا هادی سبزواری در حاشیه ی منظومه این معیارها را با بیان جامع وفشرده ای، چنین مطرح کرده است :

 

« وصول به محققان به حقیقت، تنها با فکر است ویا تنها با تصفیه درونی ویا با هر دوی آنها.»

 

   آنان که از هر دو وسیله ی فکر وتصفیه ی باطن بهره می گیرند، فلاسفه اشراقی یا اشراقیون اند. گروهی که تنها به تصفیه ی درون می پردازند، صوفیه و کسانی که تنها بر اساس عقل کار می کنند، اگر مقیید به شرع باشند، متکلم وگر نه فیلسوف مشا ئی اند.

     اما میر سید شریف در حواشی شرح مطالع در این معیار تغییری داده وچنین گفته است:

      « محققان یا تابع نظر واستدلال هستند یا متکی به ریاضت وکشف وشهود درونی، وهر یک ازاین دو گروه یا مقید به حفظ وضعی از اوضاع وملتزم به مبانی ملتی از ملل هستند یا نیستند، که بدین ترتیب چهار گروه فکری به وجود می آید:

1.     متکی به عقل ومقید به حفظ ودفاع از شریعتی خاص، متکلم.

 

2.     متکی به عقل و غیر مقید به شرع، فیلسوف مشاعی.

 

3.     متکی به کشف وشهود مقید به شرع، صوفی

 

4.     متکی به کشف وشهود غیر مقید به شرع، فیلسوف اشراقی.

 

در این جا تذکر دو نکته راخالی از فایده نمی بینم:

یکی این که اختلاف مکاتب جهان بینی بر اسا س روش و اصول ومبادی، در جهان اسلام سابقه ی دیرینه ای دارد و لذا این کار را نباید از ابتکارات متفکران غرب دانست،و دیگر اینکه با نظر دقیق چنانکه عبادت وزهد وعرفان به صورت سیر تکاملی، در طول یکدیگر قرار دارند، مکتب های فکری نیز به ترتیب کلام، فلسفه مشأ وعرفان، در طول یک دیگرند.وچنانکه زهد ازعبادت وعرفان از هر دوی آنها دقیق تر وکامل تر است؛ در جهت جهان بینی نیز عرفان  عمیق تر وکامل تر از فلسفه وفلسفه عمیق تر از کلام است.متکلم مقلّد بوده؛و فیلسوف اگر چه محقق است امّا در محدوه ی ادراکات علم حصولی قرار دارد؛در حاتی که عارف در جهت شکستن هستی سیر می کند.

      با توجه به نکات یاد شده در تحدید وتعریف عارف وصوفی، هینک عناصرواصول اساسی مکتب عرفان را متذکر می شویم تا مطالعه ی سیر تاریخی عرفان که بحث بعدی خواهد بود به صورت بهتری امکان پذیر گردد.




+ | نويسنده : گروه نویسندگان تاريخ : دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 |


اخلاق وافکار مولانا

اخلاق وافکار مولانا:
 
در اينجا سخن از پارسای عاشق پيشه و پاكباز ؛ مجذووب و سرانداز و سوخته بلخ است كه سالها اسير بي دلان بود و به بركت عشق ترك اختيار كرد و سوزش جان را نه از طريق كلام بلكه بوسيله نغمه هاي ني بگوش جهانيان رسانيد؛ نواي بي نوايي سر داد و بلاجويان را به دنياي پرجاذبه و عطرانگيز عشق دعوت كرد و در گوش هوششان خواند كه در اين وادي مقدس ؛عقل ودانش را باعشق سوداي برابري نيست.جلال الدين محمد مولوي ،جان باخته دلبسته محتشمي است كه بي پروا جام جهان نما ي عشق را از محبوبي بنام شمسملك داد تبريز در دست گرفت و تا آخرين قطره آن را مشتاقانه نوشيد و سپس گرم شد ،روحش بپرواز در آمد بروي بالهاي گسترده آواهاي دل انگيز موسيقي نشست وصلا در داد :
جان من كوره است و با آتش خوش است
كوره راه اين يبس كه خانه آتش است
خوش بسوز اين خانه را اي شير مست
خانه عاشق چنين اولي تر است
اوست كه در عرصه الهام و اشراق پرو بال گشود مفهوم عشق را به شيوهاي نظري و عملي براي صاحبدلان توجيه كرد وخواننده كنجكاو اشعارش را از محدود به نامحدود سير داد او از خود واراسته و بروح ازلي پيوسته بود موج گرم و خروشان عشق پسر بهاء ولد صاحب تعينات خاص را پريشان و آشفته كرد خرقه و تسبيح رابسويي گذاشت و گفت:
آن شد كه مي نشستم چون زاهدان به خلوت
عنقا چگونه گنجد در كنج آشيانه
منبعد با حريفان دور مدام دارم
در گوشه خرابات با زخمه چغانه
مولانا در لحظات و آنات شور و شيدايي كه با عتراف خودش «رندان همه جمعند در اين دير مغانه» چه زيبا آتش سوزان را برابر ديدگان وارستگان بكمك كلمات موزون الهامي مجسم مي كند بطوريكه خواننده صاحبدل لهيب اين اسطر لاب اسرار حقايق را در جان عاشق پيش خود احساس مي نمايد شمس تبريزي كه بود كه چنين آتشي در تار و پود فقيه بلخ افروخته بود كه وادارش كرد مانند چنگ . رباب مترنم شود و بگويد:
همچو پروانه شرر را نور ديد
احمقانه در فتاد از جان بريد
ليك شمع عشق آن شمع نيست
روشن اندر روشن اندر روشني است
او به عكس شمعهاي آتشي است
مي نمايد آتش و جمله خوشي است
جلال الدين محمد مديحه سراي صفا وفا وانسانيت توجيه تازه ظريف و دقيقي از عشق دارد كه تا كنون در فرهنگنامه هاي دارالعلم جهاني عشق درباره آن چنين سخني نيامده و توجيه نشده است مكالمه و مناظره عقل با عشق در ديوان كبير و ديوان معرفت «مثنوي» بحث انگيز و خواندني است مولاناي عاشق بلاكشان صبور آتش خواري را در وادي عشق مي طلبد و وارستگاني را دعوت مي كند كه در برابر ناملايمات ناشي از مهجوري و مشتاقي دامن تحمل و توكل از دست ندهد و سوز طلب را از بلا باز شناسد.
بيقراري نا آرامي جلال الدين محمد مولود حدت . شدت . غيرت و صداقت در عشق شمس اسيت كه همه كاينات را دروجود معشوق مي ديد و خود را ديوانه عشق مي دانست چه بسيار روزان و سرشباني سركشتگي و آشفتگيش را در سماع و پايكوبي مي گذرانيد واستمرار در چرخندگي بيانگر طبيعت نا آرامش بود ظاهر بيان قونيه مي گفتند مدرس بلامنازع روم شرقي را از درد عشق ديوانه شده است .
مولانا با اينكه در سي و پنجمين بهار زندگيش بود عشق شمس كهنسال طوفاني در روح و جانش برانگيخت ولي جلاالدين محمد از اين طوفان كه چون نيزك يا شهاب تاقب در آسمان دلش جهيد و سراسر پيكرش يكباره گرم كرد شادمان بود و رندانه مي گفت :
من ذوق و نور شده ام اين پيكر مجسم نيستم
براي درك عظمت منشور عرفان ويژه جلال الدين محمد كه در آثارش پنهانست بايد شناگر باد تجربه اي بود از درياهاي مواج و سهمگين ديوان كبير شش دفتر مثنوي و رساله مافيه نهراسيد و شناوري كرد تا صدفهاي حامل درهاي يتيم را فراچنگ آورد. بمراتب درين سير و سلوك كه هفت وادي يا هفت منزل و بقولي هفت خوان نصوف است توجهي نداشته فقط مداح عظمت و مقام و مرتب انسان و حضورش در كاينات بوده و معرفت صوفيانه را از خويشتن شناسي آغاز كرده و معتقد است هر سالك مومني وقتيكه صفحات كتابي وجود تكويني خود را با خلوص نيت مطالعه و محتواي آنرا بخوبي درك نمود بي شك پروردگار خود را بهتر شناخته است پس مفاتح عرفان جلال الدين محمد خود شناسي است .
اخلاق ،افكار وعقايد مولوي دريايي بس عطيم و پهناور است كه در اين گفتار بيش از يك قطره آن ر ا نمي توان ارائه داد،بايد سالها در عرفان غور كرد تا توفيق درك مطالب اثر عظيم مولانا را به دست آورد و توانست پيرامون افكار او شرح و تعليق نوشت.مولانا جلال الدين رومي يا مولانا محمد بلخي خراساني در بيان اطوار عشق ‌‌، زبان خاص خود را دارد . مولانا داراي بياني گرم و نغماني خسته و در مقام بيان تحقيقات عرفاني مطالب را تنزل مي دهد تا به فهم نزديك شود و در عذوبت بيان و گرمي سخن آدمي را جذب مي كند و شور و حالي خاص مي بخشد.مولانا نيك آگاه بود كه همه مظاهر جز اسطرلابهاي ضعيفي كه راه به سوي آفتاب الهي را نشان ميدهند ،نيستند .اما اگر غباري بر نمي خاست و يا برگهاي باغ به رقص در نمي آمد ند ،جنبش نسيم پنهان كه جهان را زنده ميدارد گچونه قابل رءيت مي شد ؟هيچ چيز بيرون از اين رقص نيست:
عالم همه مظهر تجلي حق است
مولوي مردي پخته و عارفي جامع و در عين شوريدگي داراي متانت و از لحاظ جامعيت و تبحر در علوم ادبي ‌،عربي و فارسي و احاطه به دواين شعرا و تسلط به حديث و قران و علم كلام و تحصيل عرفان و تصوف به نحو عميق ،و افزون بر همه فضائل داراي هوش و استعداد حيرت آور است مولانا عارف كاملي بود كه با شمس الدين تبريزي بر سبيل اتفاق مواجه شد و آنچنان استعداد ذاتي ومقام و حال او مستعد از براي جهش و جذبه آماده از براي جرقه اي بود كه خرمن وجود او را بسوزاند و تبديل به شعله تابناك كرد .و چه بسا نزد مولانا نيز حقايقي بود كه شمس بعد از انقلاب احوال دوست ومريد حود مي توانست از آن تاثير پذيرد .
زهي خورشيد بي پايان كه ذراتت سخن گويان
تو نور ذات الهي ،تو الهي ،نمي دانم
آنچه را مولوي مي ستايد ،تنها خورشيد درخشان وفيض بخش نيست ،بلكه آن نور مشفقي است كه ثمره به بار مي آورد و عالم را سرشار مي سازد.
نردبان روحاني:
مولوي حيات را حركت بي وقفه به سوي تعالي مي داند .استكمال تمامي آفرينش از فروترين تظاهر تا برترين تجلي ‌،و سير تكاملي فرد ،هردو را مي توان در رتو اين نور لحاظ كرد.نردباني كه انسان را رو به آسمان مي برد پير راشد در مراحل منظم ،مرد سفر را به سوي حقايق عالي تر ارشاد مي كندتا آنكه درهاي حق گشوده مي شود و ديگر در عشق نياز به نردبان نيست ،سماع نيز نردباني به سوي آسمان است سلامت نفس و صفا وصميميت دميدن حيات و روحيه نشاط واميد در ارواح و نفوس از خواص بارز مولاناست.
روحيه مريدداري و جلب نفوس و تزريق عبوديت نسبت به او در مريدان در روح بلند آن رادمرد وجود نداشته است .مطالعه آثار مولانا و پژوهش در افكار او از موجبات عدم ابتلاء انسانها به الحاد و بد آموزي و سبب درك مباني و عقايد ديني و ارجاع نفوس به توحيد و ايجاد شوق در پي گيري مباحث اصول وعقايد است.او در نتزل دادن مباني صعب عرفاني و القاء آن به صاحبان ذوق بي اندازه ماهر و موفق بوده است و در كلمات او شطحيات ديده نمي شود.مولانا در جنب بيان حقايق با بياني جذاب به ادبيات فارسي خدمت وصف ناپذير كرده است .
تواضع و مردم آمیزی مولانا در میان بازاریان و بازرگانان و حتی رنود عیاران شهر هم علاقه مندان بسیار برای او فراهم آورده بود.وی که در موکب مریدان خاص و طالب علمان مشتاق با هیبت و جلال عالمانه به محل درس یا وعظ میرفت در کوی وبازار با شرم وفروتنی انسانی حرکت می کرد ،با طبقات گونه گون مردم از مسلمان ونصارا ،سلوک دوستانه داشت .عبوس رویی زهد فروشان وخودنگری عالم نمایان بین او وکسانی که مجذوب احوال و اقوالش می شدند فاصله به وجود نمی آورد .در برخورد با آنها تواضع میکرد ،به دکان آنها می رفت ،دعوت آنها را می پذیرفت ،واز عیادت بیمارانشان غافل نمی ماند .حتی از صحبت رندان وعیاران هم عار نداشت و نسبت به نصارای شهر نیز با لطف و رفق برخورد می کرد و به کشیشان آنها تواضع می کرد و اگر گه گاه با طنز ومزاح سر بسرشان می گذاشت ناظر به تحقیر آنها نبود نظر به تنبیه و ارشاد آنها داشت.
از کثرت مریدان زیاده مغرور نمی شد و اگر از تحسین و تملق آنها لذت می برد ، از اینکه آن گونه سخنان را در حق خود باور کند پرهیز داشت و اگر گه گاه سخنانش از دعوی خالی به نظر نمی آمد ناظر به تقریر حال اولیا بود ،در مورد خود چنان دعویها را جدی نمی گرفت .با این مریدان ،هرگز از روی ترفع و استعلا سخن نمی گفت ،نسبت به آنها مهر و دوستی بی شائبه می ورزید و از تحقیر و ایذای آنها ، که رسم بعضی مشایخ عصر بود ،خودداری داشت.در خلوت و جلوت به سوالهاشان جوابهای ساده ،روشنگر وعاری از ابهام می داد .آنها را در مقابل تجاوز و تعدی ظالمان حمایت می کرد ، در مواردی که خطاهاشان خشم ارباب قدرت را بیش از د استحقاق بی می انگیخت از آنها شفاعت می نمود .درباره آنها هر جا ضرورت می دید نامه توصیه به ارباب می نوشت و هر جا میان آنها با عمال سلطان مشکلی پیش می آمد در رفع آن اهتمام و عنایت خاص می ورزید. او هیچ اصراری در جلب عوام نداشت ،خواص شهر هم مثل عوام مجذوب او می شدند و در بین طبقات امرا و اعیان هم مثل طبقات محترقه و اصناف دوستداران بسیار داشت .در عبور از کوی وبازار حتی منسوبان درگاه سلطان وقار و استغنای محجوبانه او را با نظر توفیر می دیدند و در ادای احترام به وی از مریدان و طالب علمانی که در رکابش حرکت می کردند واپس نمی ماندند .در تمام مسیر او هر کس فتوایی شرعی می خواست ،هر کس مشکلی در شریعت یا طریقت برایش پیش می آمد ،وحتی هر کس مورد تعقیب یا آزار حاکمی یا ظالمی بود عنان او را می گرفت ،از او سوال می کرد ، با او می گفت و می شنید ،و از او یاری وراهنمائی می جست .
معهذا خار اندیشه ای مبهم و نامحسوس این غرو ر وناخرسندی او را منغض می کرد .بیحاصلی علم ،بیحاصلی جاه فقیهانه و بی حاصلی شهرت عام هر روز بیش از پیش در خاطرش روشن می شد .درس ،فتوا و تمام آنچه وی آن را به قول مریدان برای نیل به اکملیت جستجو کرده بود هر روز بیش از پیش نمود سراب ونقش بر آب به نظرش می رسید .کدامیک از اینها بودکه انسان را از حقیقت ،از انسانیت و از خدا دور نمی ساخت ؟
با این مایه شهرت و این اندازه حیثیت انسان می توانست قاضی و حاکم شود،مستوفی و کاتب شود ،والی ووزیر شود ،در اموال یتیمان و املاک محرومان به هر بهانه ای تصرف نماید ،اوقاف و وصایا و حسبت و مظالم را قبضه کند ،امابا آنچه از این همه برایش حاصل میشد جز آنکه هر روز بیش از پیش در حیات بهیمی مستغرق گردد و هر روز بیش از پیش از حقیقت انسانی ،از کمال نفس و از راه خدا فاصله پیدا کند چه حاصل دیگر عایدش میشد. به اعتقاد وی تا آنجا که سلوک روحانی سیر الی الله بود ضرورت پیروی از شریعت را از سالک را از هر گونه بدعتگرایی و انحراف پذیری باز می داشت .مولانا که هر گونه تجاوز و عدول از احکام شریعت را در این سلوک از جانب سالک موجب ضلال و در خور تقبیح می دانست رعایت این احکام را نه فقط لازمه تسلیم به حکم حق بلکه در عین حال متضمن مصلحت خلق نیز تلقی می کرد .از جمله یک جا که برای علمای اهل دیانات به تقریر علل غایی اجکام شریعت می پرداخت خاطر نشان کرد که ایمان ناظر به تطهیراز شرک بود،نماز توجه به تنزیه از کبر ،زکات برای تسبیب رزق منظور شد،جنانکه هدف از منکر به جهت تقویت دین بود،امر به معروف به رعایت مصلحت عام بود و نهی از منکر به جهت بازداشت بی خردان از نارواییها ضرورت داشت.بدین گونه حکم شریعت را هم مشتمل بر ضرورت و هم متضمن مصلت نشان می داد ..



+ | نويسنده : گروه نویسندگان تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 |


حضرت امام جعفرصادق(عليه السلام)پايه گذارعرفان دراسلام

حضرت امام جعفرصادق(عليه السلام)پايه گذارعرفان دراسلام

چند تن از عارفان و مورخين اسلامي مي گويند كه حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) در محضر درس پدرش حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) عرفان هم تحصيل مي كرده است .
شيخ عطار نويسنده كتاب ( تذكره الاولياء ) از اين دسته است در صورتي كه عرفان در قرن اول هجري وجود نداشته و اگر موجود بوده ياري به شكل مكتب در نيامده بود . شايد انديشه هاي عرفاني در آن قرن موجود بوده و بعضي از متفكرين اسلامي آن را به زبان مي آورده اند .
اما در قرن اول هجري هيچ مكتب عرفاني وجود نداشته كه در آن يك نوع بخخصوص از عرفان مورد بحث قرار بگيرد و يك پير يا مراد يا غوث ، عده اي از مريدان را دور خود داشته باشد و عرفان را به آنها بياموزد . ديگر اين كه عرفان نوعي از تجلي افكار بوده كه با درس كلاسيك ، رابطه اي نداشته و مراد يا قطب ، به مريدان خود درس نمي داده و از آنها عمل مي خواسته است و مي گفته كه درس عشق را به وسيله قلم و كاغذ و دفتر نمي توان آموخت ( بشوي اوراق اگر همدرس مائي - كه درس عشق در دفتر نباشد ) .
عرفان از قرن دوم هجري بوجود آمد يا اين كه در آن قرن داراي مكتب شد و قبل از آن مكتب نداشته است . ميدانيم كه تذكره الاولياء يكي از كتب مشهور و در نظر بعضي از فضلاء از كتب معتبر دنياي اسلامي است. اما در آن كتاب خبرهائي نقل شده كه نادرست بودن آن قابل ترديد نيست و يكي از آن اخبار اين است كه ( با يزيد بسطامي ) عارف معروف مدتي در محضر حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) به سر مي برده و شاگرد او بوده و عرفان را از وي مي آموخته است .
بنابرگفته تذكره الاولياء با يزيد بسطامي بعد از اين كه علوم را فرا گرفت و وارد عرفان شد براي اينكه عارف كامل بشود لازم دانست كه به خدمت عرفاي بزرگ جهان برسد . لذا از بسطام خارج شد و مدت سي سال با تحمل گرسنگي و محروميت هاي ديگر به خدمت عارفان بزرگ رسيد در آن مدت ، محضر يكصد و سيزده عارف را ادراك كرد كه آخرين آنها حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) بود.
هر روز با يزيد بسطامي به حضور حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) مي رسيد و به دقت گوش فرا مي داد و گفته هاي او را بخاطر مي سپرد و چشم از وي بر نمي داشت .
يك روز حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) به او گفت : با يزيد آن كتاب را كه در طاق ( طاقچه ) بالاي سر تو مي باشد بردار و به من بده . با يزيد گفت : كدام طاق ( طاقچه ) را مي گوئي ؟ حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) گفت : تو مدتي است كه به اينجا مي آئي و آيا هنوز طاق را نديده اي ؟ با يزيد بسطامي گفت : من در اينجا ، غير از تو كسي را نمي ديدم چون براي ديدن تو آمده ام . حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) بعد از شنيدن اين گفته گفت : اي با يزيد دوره تعليم تو به پايان رسيده و به تو اجازه ميدهم كه به بسطام مراجعت نمائي و در آنجا مشغول ارشاد خلق باشي .
شايد نويسنده كتاب تذكره الاولياء با عقيده به اينكه اين روايت صحيح مي باشد آنرا نوشته ولي چون با كرونولوژي ( يعني لزوم منظم بودن وقايع از لحاظ تاريخ وقوع ) وفق نمي دهد ، نادرست است و اگر نويسنده كتاب تذكره الاولياء آنرا جعل نكرده باشد ديگري جعل كرده و نويسنده بدون تحقيق آنرا نقل نموده است . چون حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) در نيمه اول قرن دوم هجري تدريس مي كرد و تاريخ وفات او هم سال 148 هجري است . ليكن با يزيد بسطامي در قرن سوم هجري مي زيسته و تاريخ وفات او را 261 هجري نوشته اند. راجع به تاريخ فوت بايزيد بسطامي اختلاف وجود دارد . اما بدون ترديد او در قرن سوم هجري مي زيسته و لذا نمي توانسته به خدمت حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) برسد . اما نمي توان منكر وجود تعاليم عرفاني در دروس حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) شد .
وجود عرفان ، در دروس حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) قيافه معنوي او را در نظر ما جالب توجه تر مي كند و نشان مي دهد كه ذوق حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) تجلي هاي گوناگون داشته است. از قرن دوم هجري كه عرفان دوره اسلامي در شرق بوجود آمد تا امروز ، چيزي بود و هست كه از عرصه تخيل و انديشه و در خود فرو رفتن تجاوز نمي كرد و نمي كند .
گر چه آثار عرفان ، در عارف ، بر اعمال وي پرتو مي اندازد و او را خوش خلق و مهربان و نوع پرور مي نمايد اما خود عرفان يك سلول معنوي است و با علوم مادي و تجربي رابطه ندارد . در صورتي كه حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) يك دانشمند تجربي بود و اولين كسي است كه در اسلام ، تئوري را با عمل توأم كرد و يك نظريه فيزيكي و شيميائي را نمي پذيرفت مگر اينكه خود او ، از راه آزمايش به صحت آن نظريه پي برده باشد.
يك دانشمند تجربي از نوع دانشمندان فيزيكي و شيميائي امروزي كه حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) در دنياي اسلام از آنها بود و به عرفان توجه ندارد . چون عرفان چيزي است كه با آزمايش فيزيكي و شيميائي نمي توان آنرا سنجيد و حالي است كه به دست نمي آيد مگر بعد از مدتي طولاني با تلقين به نفس .
حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) كه اولين دانشمند واقعي فيزيكي و شيميائي در دنياي اسلامي بوده ، به قاعده ، نبايستي علاقه به عرفان داشته باشد . ولي طوري علاقمند به عرفان بوده كه ( ز مخشري ) دانشمند معروف در كتاب مشهورش ( ربيع الابرار ) بعد از يك تجليل فوق العاده از پايه علمي حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) او را پيش قدم ميداند .
نويسنده كتاب تذكره الاولياء هم كه ميدانيم ( عطار ) عارف معروف است حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) را از پيشقدمان اوليه عرفان ميداند . اما ارزش نوشته زمخشري از لحاظ تاريخي بيش از ارزش نوشته عطار مي باشد . چون علاوه بر اينكه بعضي از روايات تذكره الاولياء از لحاظ تاريخ وقوع منظم نيست ، نويسنده آن كتاب در حال جذبه مشغول نويسندگي بوده است . او عاشق عارفان بوده و بدون اينكه متوجه باشد ، در مورد بعضي از آنها غلو كرده است . از اين جهت مي گوئيم كه متوجه غلو خود نبوده كه هر گاه متوجه مي گرديد غلو نمي كرد براي اينكه مي دانست كه مبالغه از ارزش كلام مي كاهد و اگر در تاريخ مبالغه راه پيدا كند ، نمي توان آنرا تاريخ دانست . قلمي كه در دست زمخشري بود قلم يك مورخ به شمار مي آمد و قلم نويسنده كتاب تذكره الاولياء را بايستي قلم يك عاشق به شمار آورد .
در هر حال عده اي از مورخين و عرفان اسلامي عقيده دارند كه حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) اولين عارف دنياي اسلامي يا جزو اولين عرفاي جهان اسلامي بوده است . آيا چون حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) اولين عارف يا جزو عرفاي اوليه دنياي اسلامي بوده دانشجوياني هم كه مسلمان نبوده اند اجازه داشتند كه در محضر درس وي حضور به هم رسانند و از علوم او استفاده كنند ؟ زيرا در چند مأخذ گفته شده كه در محضر درس حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) دانشجوياني كه مذهب صائبي داشته اند نيز حضور به هم مي رسانيدند .
صابئين قومي بودند كه دين اكثر آنها حد وسط بين دين يهودي و مسيحي بود و موحد بشمار مي آمدند . يك عده از صابئين هم مشرك بودند و بعد از اينكه اسلام وسعت گرفت ، آن دسته كه مشرك بودند خود را موحد جلوه دادند تا اينكه بتوانند با مسلمين زندگي كنند زيرا مي دانيم كه مسلمانها فرقه هاي موحد را كه به آنها ( اهل كتاب ) مي گفتند آزار نمي كردند . مركز سكونت صابئين در حران واقع در مغرب بين النهرين جنوبي بود كه در تواريخ قديم اروپا به اسم كاره خوانده مي شد .
آن دسته از صابئين كه خداي يگانه را مي پرستيدند رسم داشتند كه بعد از تولد نوزاد او را در آب غسل مي دادند و نام بر او مي نهادند يعني تعميد مي كردند .
بعضي از محققين اروپائي كه نظريه آنها در كتاب دائرة المعارف اسلامي منعكس گرديده عقيده دارند كه كلمه صابئي از ريشه صبع ( حروف - صاد - با - عين ) گرفته شده يعني در آب فرو رفتن يا غسل زيرا پيروان گيش صابئي نوزادان را هنگام تعميد در آب فرو مي بردند و بر اثر مرور زمان حرف عين از كلمه صابئي افتاده و به اين شكل مي بينيم در آمده است . همان محققين اروپائي مي گويند كه صابئين ( يحيي ) معروف به معمد ( تعميد دهنده ) را پيغمبر خود مي دانستند .
نويسنده كتاب تذكره الاولياء ميگويد : كه تمام فرقه ها از محضر درس حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) استفاده مي كردند .
شيخ ابوالحسن خرقاني ميگويد : مسلمان و كافر در محضر درس حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) حضور بهم ميرسانيدند و از خوان فضلش بهره مند مي شدند .
ما نمي دانيم كه آيا چون حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) يك عادف بوده ، اجازه ميداده كه دانشجويان غير مسلمان در محضر درس او حضور بهم رسانند يا اينكه چون داراي نظر عميم بوده و علم را براي همه مي خواسته موافقت مي كرده كه هر كس كه طالب علم است در محضر او درس بخواند ولو مسلمان نباشد .
آنچه مسلم است اين كه بين شاگردان حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) عده اي بودند كه كيش صابئي داشتند و بعضي از محققين اروپائي كه نظريه شان در كتاب دائره المعارف اسلامي منعكس گرديده گفته اند كه ( جابر بن حيان ) از شاگردان معروف حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) داراي كيش صابئي بوده است .
دانشجويان صابئي كه درمحضر حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) حضور مي يافته اند افرادي با هوش بودند و براي تحصيل علم تن به زحمت مي دادند و همه آنها در علم پيشرفت كردند و محضر درس حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) براي صابئي ها دانشگاهي شد كه علم و فرهنگ صابئي را پايه گذاري كرد . وقتي تاريخ قوم صابئي را در دوره ماقبل حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) با دوره ما بعد آن ، مقايسه مي كنيم مي بينيم كه مانند مقايسه ظلمت با نور است .
قبل از حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) صابئي ها يك قوم بدوي و عقب افتاده بودند كه اطلاعاتشان از حدود اطلاعات بدوي ها تجاوز نمي كرد . حتي آن دسته از صابئي ها كه موحد به شمار مي آمدند اطلاعاتشان بيش از قبائل صحرا نشين آن دوره نبود . اما بعد از دوره حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) قوم صائبي داراي فرهنگ شد ، و دانشمنداني برجسته در آن قوم بوجود آمدند كه در طب و فيزيك و شيمي و مهندسي شهرت جهاني پيدا كردند و امروز ما اسم آنها را در دائره المعارف ها مي خوانيم .
دانشكده حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) سبب شد كه قوم عقب افتاده صابئي مبدل به يك قوم متمدن شود و از آن جامعه متمدن دانشمندان و ادابائي برخيزند كه آثارشان مورد استفاده دنيا قرار بگيرد و نيز دانشكده حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) سبب گرديد كه قوم صابئي باقي بماند . قومي كه خود را نمي شناسد و از تاريخ خويش بدون اطلاع است . و مردان برجسته و فرهنگ نداشته كه شاخص آن قوم بشوند ، از بين مي رود . اما قومي كه تاريخ دارد و خود را مي شناسد و مرداني برجسته در دنيا شاخص او شده اند و فرهنگ دارد از بين نمي رود همانگونه كه صابئيان از بين نرفتند و هنوز موجوديت دارند . گر چه شماره آنها بقدر گذشته نيست اما هنوز قسمتي از آنها در همان منطقه كه در قديم محل سكونتشان بوده بسر مي برند .
شيخ ابوالحسن خرقاني هم مثل زمخشري و عطار نيشابوري ( و طبيعي است كه عطار بعد از شيخ ابوالحسن خرقاني آمد ) براي حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) خيلي قابل احترام است و او را پيشواي عارفان در دنياي اسلامي ميداند .
شيخ ابوالحسن خرقاني را مي توان يك محقق تاريخي هم دانست براي اينكه راجع بريشه عرفان تحقيق كرده و متوجه شده كه عرفان در گذشته يعني قبل از اسلام هم در شرق وجود داشته ولي نتوانسته ريشه هاي عرفان قبل از اسلام در ايران پيدا كند براي اينكه شيخ ابوالحسن خرقاني توجهي به كيش زردشتي نداشته است و براي پيدا كردن ريشه هاي عرفان در ايران قبل از اسلام بايستي كيش زردشتي را هم در نظر گرفت .
امروز ما مي دانيم عرفان قبل از اسلام در ايران داراي چند ريشه بوده و بين آنها دو ريشه بيش از ديگران اهميت داشته يكي عرفاني كه از كيش زردشتي منبعث شد و ديگري عرفاني كه از مكتب اسكندريه به ايران رسيد .
شيخ ابوالحسن خرقاني نتوانسته بوجود ريشه كيش زردشتي پي ببرد براي اينكه توجهي به آن كيش نداشته است در صورتي كه در نيمه دوم قرن چهارم و نيمه اول قرن پنجم هجري كه دوره زندگي شيخ خرقاني مي باشد در قسمت هائي از ايران مردم هنوز به زبان پهلوي ساساني صحبت مي كردند ولي دين اسلام داشتند و يك قسمت از كساني كه به زبان پهلوي صحبت مي كردند نزديك زادگاه شيخ بسر مي بردند و بعيد بوده كه شيخ خرقاني آنها را نديده و زبانشان را نشنيده باشد . او اديان يهودي و مسيحي را خوب مي شناخته اما از چگونگي كيش زردشتي بدون اطلاع بوده معهذا تحقيق او راجع به عرفان قبل از اسلام جالب توجه است .
تحقيقات وسيع دانشمندان شرق شناس فرانسوي از قرن هفدهم ميلادي تا امروز و ترجمه كتابهاي قديم هندي و در رأس آنها كتب ( ودا ) ثابت ميكند كه در ادوار باستاني بين ايران و هند ، يك رابطه فكري و فرهنگي وسيع وجود داشته و فرهنگ دو كشور تحت تأثير آن روابط قرار گرفته است .
از قرن هفدهم به بعد دانشمندان شرق شناس اروپائي مي دانستند كه دين زردشتي از انديشه هاي هندي هم مايه گرفته و بدون ترديد ، عرفان زردشتي به نسبت زياد از افكار هندي برخوردار شده ولي دين زردشتي غير از دين هندي است و ثنويت دين زردشتي با تثليث دين هندي فرق دارد . زردشت هر كس و از اهل هر جا كه بوده بعد از ادراك افكار هندي از تثليث هنديان پرهيز نموده و اساس دين خود را بر پايه ثنويت استوار كرده براي اينكه ميدانسته اساس دنيا بر اضداد گذاشته شده و همه چيز داراي دو قطب مثبت و منفي است .
اگر شيخ ابوالحسن خرقاني مي توانست ضمن مطالعه در عرفان در دوره قبل از اسلام و بين عرفان زردشتي و عرفان مكتب اسكندريه فرق بگذارد مي فهميد كه عرفان زردشتي از ثنويت مايه گرفته است اما عرفاني كه حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) پايه گذار آن شديك عرفان توحيدي است و اثري از دوگانگي و به طريق اولي سه گانگي در آن وجود ندارد و بدون اغراق ، عالي ترين انديشه بشري براي تزكيه و تكامل روح است و آنقدر عالي مي باشد كه نه در دوره حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) مردم عادي بدان دست يافتند نه در دوره هاي بعد كه عرفان داراي مكتب هاي متعدد شد ، و پيوسته عرفاني كه پايه گذار آن حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) شد چيزي بود و هست مافوق منطقه دسترسي افراد عادي . عرفان حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) نه داراي نثليث هندي و مسيحي مي باشد نه داراي ثبويت زردشتي نه داراي مبالغه بعضي از عرفان دوره هاي بعد .
وقتي مكتب هاي عرفاني در دوره هاي بعد بوجود آمد برخي از بانيان آن مكتب ها در انديشه عرفاني طوري دچار مبالغه شدند كه متهم به كفر گرديدند و ديده شد كه بر اثر مبالغه آنان حتي بعضي از پيروانشان از آنها رو برگردانيدند و شطح و طامه در زندگي عرفاني بعضي از آنها به جائي رسيد كه خود را برابر با خداوند دانستند و بي جهت نبود كه زمخشري دانشمند معروف از آنها ( البته غير از حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) و پيروانش ) نفرت داشت .
و يكي از فضلاي اخير ايران به اسم مرتضي فرهنگ مي گفت از عرفان بعضي از عرفا جز سنگ بزرگ كه علامت نزدن باشد نديده ام ولي خود مرتضي فرهنگ هم داراي ذوق عرفاني بود و در بعضي از نوشته هايش از عرفان دفاع كرده است. اما عرفان حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) چون دور از مبالغه بوده و نه فقط از طرف عرفاي شيعه مذهب پيروي شده بلكه عده اي از عارفان كه اهل سنت و جماعت بودند درس عرفان را از حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) آموختند و دويست سال بعد از حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) در بغداد مركز خلفاي عباسي ، عارفان سني از عرفان حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) پيروي مي كردند در صورتي كه باني عرفان در اسلام بدست يكي از خلفاي عباسي به قتل رسيده بود .
عرفان حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) عبارت است از توكل به خداوند و احكام وي را به موقع اجرا گذاشتن بدون اينكه از امور دنيوي غفلت كنند و در نتيجه نظم زندگي خود را از بين ببرند :
عطار نيشابوري كه در تذكره الاولياء مي نويسد كه بايزيد بسطامي مدت سي سال در بيابانها براي ادارك حضور عرفاي بزرگ راه پيمود و رنج گرسنگي را تحمل كرد تا اينكه به حضور حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) رسيده متوجه نبود كه حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) ميل نداشت كه بايزيد بسطامي به كلي پشت پا به زندگي دنيوي بزند و مدت سي سال گرسنگي را تحمل نمايد .
اگر روايت رفتن بايزيد بسطامي نزد حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) صحت ميداشت باين عرفان آن مرد را مورد نكوهش قرار مي داد و به او مي گفت چرا مدت سي سال در بيابانها به سر بردي و وظيفه خود را نسبت به زن و فرزندان مهمل گذاشتي چون عرفان حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) با ترك دنيا موافق نيست و مي گويد هر كس بايد امور دنيوي خود را به موازات امور اخروي منظم نمايد .
در عرفان حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) بر خلاف آنچه بعد از او بانيان مكتب هاي متعدد عرفان گفتند مسئله رسيدن بخداوند وجود ندارد . حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) نمي گويند كه آدمي به خداوند خواهد رسيد مگر در حدود آنچه قرآن گفته است.
در قرآن گفته شده كه انسان از خداوند است و بسوي او رجعت خواهد كرد اما اين گفته به آن معني نيست كه انسان خدا خواهد شد . انسان كه مخلوق است پيوسته مخلوق خواهد ماند و هرگز خالق نخواهد گرديد ولي بعد از مرگ چون بسوي خدا رجعت مي نمايد به او نزديك تر خواهد گرديد .
بعد از حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) مكتب هاي عرفاني از ( انا لله و انا اليه راجعون ) اين طور نتيجه گرفتند :
آدمي كه بعد از مرگ به خدا مي پيوندد و خدا مي شود براي چه در زمان حيات خدا نشود ؟ از عقيده خدا شدن آدمي بعد از مرگ ، اين نظريه پيدا شد كه پس از مردن چون آدمي خدا شده زنده جاويد است و از همه چيز آگاه ، و اوضاع اين دنيا را به خوبي مي بيند و خويشاوندان را مشاهده مي كند و مي تواند مشكلات خويشاوندان را رفع نمايد عقيده به زنده ماندن انسان بعد از مرگ منحصر به مسلمين نيست و اين عقيده در تمام اديان قديمي وجود داشته است. ما نمي توانيم غير از دو كيش در گذشته ديني را پيدا كنيم كه در آن عقيده به زنده ماندن انسان بعد از مرگ وجود نداشته باشد . حتي پيروان ادياني كه بعد از مرگ ، جسد مرده را مي سوزانيدند و خاكستر وي را در رودخانه مي ريختند عقيده داشتند كه آن مرده در دنياي ديگر زنده است. فقط پيروان كيش مانوي و مذهب باطني كه فرقه اي از مذهب اسماعيلي بود ، مي گفتند كه انسان بعد از مرگ به كلي فاني ميشود و پيروان اين دو كيش به معاد عقيده نداشتند .
اما بعد از حسن صباح دعاة باطني متوجه شدند كه پيروان آنها بايستي به معاد و زندگي بعد از مرگ و دريافت پاداش يا كيفر ديدن در دنياي ديگر عقيده داشته باشند تا اينكه يك پليس باطني و وجداني با هر كس باشد و او را از ارتكاب كارهاي بد ممانعت نمايد . از اين رو كه بگذرند در تمام اديان براي اينكه پليس وجداني و باطني وجود داشته باشد نوعي از معاد را پذيرفته اند .
در بعضي از آنها مثل مصر قديم زندگي بعد از مرگ براي دريافت پاداش يا ديدن كيفر بلافاصله بعد از مرگ جسمي شروع مي شده است. در بعضي ديگر بين مرگ در اين دنيا ، و دريافت پاداش يا ديدن كيفر در دنياي ديگر فاصله اي وجود داشته يا دارد . حتي در طوايف وحشي هم عقيده به زندگي بعد از مرگ وجود دارد و افراد آن طوائف هم نمي توانند قبول كنند كه بعد از مرگ انسان ديگر زنده نباشد .
دكتر ( لاي وينك استون ) كاشف سرچشمه هاي رود نيل در قرن نوزدهم ميلادي كه شرح مفصل اكتشافات و سياحت نامه خود را به انجمن جغرافيائي پادشاهي انگلستان اهداء كرده در مدت متمادي سكونت در افريقاي مركزي در هر قبيله كه بسر برده متوجه شده كه مردم آن قبيله عقيده به زندگي اجداد مرده خود دارند و بعضي از آن قبايل نظريه و اراده اجداد را در امور زندگي خود مؤثر مي دانند و يك قسمت از جادوگران قبايل آفريقائي ، نظريه و تصميم اجداد را براي سياه پوستان تعيين ميكردند .
از آنچه ( لاي وينك استون ) در افريقاي مركزي ديد و شنيد و ديگران در مناطق ديگر مشاهده كردند اينطور فهميده مي شود كه هر قدر قبيله اي از لحاظ تمدن عقب تر باشد عقيده به زندگي بعد از مرگ در آن قوي تر است . اين بدان مفهوم نيست كه در اقوامي كه از تمدن پيشرفته برخوردارند عقيده به زندگي بعد از مرگ وجود ندشته باشد و امروز يك آمريكائي و يك فرانسوي هم معتقد به زندگي بعد از مرگ است ولي عقيده او با عقيده سياه پوست از قبايل آفريقاي مركزي در اين خصوص فرق دارد و آن سياه پوست معتقد مي باشد كه پس از مرگ زندگي او كوچكترين تفاوت با زندگي وي در اين دنيا نخواهد داشت . در صورتي كه يك آمريكائي يا فرانسوي فكر نمي كند كه در زندگي بعد از مرگ مثل اين دنيا غذا بخورد و لباس بپوشد و براي تماشاي فيلم به سينما برود . به همين جهت بعضي از متفكرين گفته اند كه زندگي بعد از مرگ از معتقدات فطري بشر مي باشد و گر چه از پديده هاي زيست شناسي و نظام وظائف الاعضا سرچشمه نگرفته كه مثل گرسنگي و تشنگي غير قابل اجتناب به نظر برسد .
معهذا چون عقيده به زندگي بعد از مرگ در قديم ترين دوره اي كه از روي آثار باستاني مي شناسيم وجود داشته و اين عقيده در طول ده ها و شايد صدها هزار سال ، از اسلاف باخلاف منتقل گرديده ، طوري استقرار يافته كه جزو فطريات آدمي گرديده و فقط كسي ممكن است كه عقيده به زندگي بعد از مرگ نداشته باشد كه هرگز در اجتماع زندگي نكرده ، افكار و عقايد يك جامعه وحشي يا متمدن به گوشش نخورده باشد .
اساس معاد در تمام مذاهبي كه عقيده به معاد دارد بر پايه همين عقيده فطري انسان به زندگي بعد از مرگ گذاشته شده است. هر مذهب كه عقيده به معاد داشته از اين عقيده فطري به نوعي براي ايجاد پليس وجداني و باطني بين مردم استفاده كرده است.
در مصر قديم اگر كسي چيزي را از ديگري بسرقت مي برد علاوه بر اينكه در اين دنيا طبق قوانين جاري مجازات مي شد در دنياي ( مغرب ) يعني دنياي ديگر پيوسته در تاريكي بسر ميبرد . و هرگز روشنائي خورشيد به او نمي تابيد و نمي توانست از نور چراغ هم استفاده نمايد .
در مذهب زردشتي در دنياي ديگر آدمي بايستي از پل چنوند ( بروزن دربند - م ) عبور كند و اگر در اين دنيا مرتكب گناه شده باشد نمي تواند از پل عبور نمايد و سقوط مي كند .
مكتب هائي عرفاني در شرق از عقيده فطري و مذهبي مسلمين به زندگي بعد از مرگ استفاده كردند و براي پرورش روح پيروان خود يك زمينه مساعد ، و مي توان گفت كه يك جاده هموار يافتند . ضرورت نداشت كه آنها پرورش روح پيرامون خود را از درس مقدماتي شروع كنند و مدتي سعي نمايند تا اينكه به مريد بفهمانند كه آدمي بعد از مرگ زنده مي ماند و او را تشويق نمايند كه سعي كند در زندگي بعد از مرگ به عالي ترين مرتبه برسد . اين كار پايه اول عرفان بود اما عارفان از پايان قرن دوم هجري از اين مرتبه بالاتر رفتند و اساس عرفان را بر اين نهادن كه آدمي در همين دنيا به بالاترين مرتبه برسد و آنچه اين فكر را بوجود آورد همان عقيده به زندگي بعد از مرگ بود .
مي توانيم بگوئيم كه اگر مسلمين يا اقوام ديگر عقيده به زندگي بعد از مرگ نداشتند عرفان بوجود نمي آمد براي اينكه زمينه اي براي تولد نداشت ، عارفان گفتند اينك كه آدمي بدون ترديد بعد از مرگ زنده مي ماند و مرگ غير از تغيير كسوت ( تغيير لباس ) نيست چرا انسان در همين دنيا به اعلاترين مرتبه تكامل روحي نرسد و نود را به ملکوت نرساند و صبر کند تا اينکه بعد از مرگ به اعلاترين مرتبه تکامل برسد ؟ هدف نهائي در مكتب هاي متعدد عرفان اين بوده است كه انسان در زندگي همين دنيا ، خود را به ملكوت برساند و وقتي مفهوم عرفان را بشكافيم باين نتيجه مي رسيم كه هدف عرفان اين است كه انسان در همين دنيا و قبل از مرگ خود را به مرتبه خدائي برساند ولي در عرفان حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) اين موضوع وجود ندارد و او نگفته كه انسان بايد در همين زندگي دنيوي به مرحله خدائي برسد . اين عقيده مولود مكتب هاي عرفان بعد از حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) است و دو چيز اين عقيده را در مكاتب عرفاني بوجود آورد يكي اينكه آدمي بعد از مرگ زنده مي ماند و دوم وحدت وجود .
نظريه وحدت وجود كه بعد از حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) يكي از دو پايه بزرگ مكتب هاي عرفاني در شرق شد بدون شك مبدأ شرقي دارد و از هند و ايران سرچشمه گرفته و آنگاه از شرق به اروپا رفته و در آنجا طرفداراني پيدا كرده است .
حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) عقيده بوحدت وجود نداشت و مخلوق را غير از خالق ميدانست . آنها كه طرفدار وحدت وجود بودند مي گفتند بين خدا و آنچه بوجود آورده ، تفاوتي نيست مگر از حيث وجه يعني از لحاظ شكل و لباس و هر چه هست ، اعم از جامد و گياه و جاندار ، همان خدا است براي اينكه در آغاز جز خدا نبود و چون جهان آغاز و انجام ندارد اينك هم جز خدا ، وجود ندارد و چون غير از خدا موجود نبود و نيست خداوند ناگزير ، مصالح ساختمان جماد و گياه و جاندار را از خود برداشته است و لذا بين خداوند و آنچه آفريده از لحاظ ماهيت تفاوت وجود ندارد .




+ | نويسنده : گروه نویسندگان تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 |


کتیبه ها و نوشتهای مقبره مولانا :

کتیبه ها و نوشتهای مقبره مولانا :
نخست كتيبه‌اي است بر قبر مولانا كه بر آن آية‌الكرسي را نوشته‌اند.
ديگر بر جبهه صندوق قبر مولانا كتيبه‌اي است كه اين عبارات به عربي بر آن نوشته شده است:‌
1ـ بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم و به نستعين والعاقبة‌للمتقين و لا عدوان الي علي‌الظالمين.
2ـ قد صعد من‌زار هذالمرقد و هو مقبل مولانا سلطان علماء‌‌المشارق والمغارب.
3ـ نورالله‌الازهر في‌الغياهب‌الامام بن‌الامام بن‌الامام اسطوان‌الاسلام هادي.
4ـ الانام الي حضرة عزة‌ذي‌الجلال والاكرام موضع معالم‌الدين بعد.
5ـ اندراس آياتها منير مناهيج‌اليقين بعد انطماس علاماتها مفتاح خزائن.
6ـ العرش بحاله مظهر كنوزالفرش بقاله منمم بساتين ضمائرالخلائق بازاهيرالحقائق.
7ـ نور مقلة‌الكمال مهجة صورت‌الجمال قرة‌اطباق احداق‌العشاق محلي اعناق.
8ـ عارفي الآفاق باطواق محبة‌الخلاق محيط اسرارالفرقانيه مدارالمعارف‌الربانيه.
پس ازآن كتيبه‌اي است كه درقسمت پائين آمده و نام عبدالرحمن بن سليم معمار سازنده آن ضريح بر پايان آن آمده است:
1ـ قطب‌العالمين محيي نفوس.
2ـ العالمين جلال‌الحق والمله.
3ـ والدين وارث‌الانبياء والمرسلين.
4ـ خاتم‌الاولياء‌المكملين ذي‌المراتب.
5ـ والمنازل‌العليه والمناقب والفضائل.
6ـ السنيه محمدبن محمدبن‌الحسين.
7ـ البلخي عليه تحية‌الرحمن وسلامه.
8ـ و قد اتتقل قدس‌الله.
9ـ نفسه ور وح رمسه.
10ـ في خامس جمادي‌الآخر.
11ـ سنة اثنين و سبعين و ستمائه.
12ـ هذا ضريح من صنعة.
13ـ عبدالرحمن بن سليم.
14ـ المعمار عفاالله عنه.
در قسمت جلوي صندوق قبر مولانا اين نه بيت از ديوان كبير او يعني ديوان شمس آمده است:
1ـ بروز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر كه مرا درد اين جهان باشد
2ـ براي من مگري و مگو دريغ دريغ بيوغ ديو در افتي دريغ آن باشد
3ـ جنازه‌ام چو ببيني مگو فراق فراق مرا وصال ملاقات آن زمان باشد
4ـ مرا بگور سپاري مگو وداع وداع كه گور پرده جمعيت جنان باشد
5ـ فرو شدن چو بديدي بر آمدن بنگر غروب شمس وقمررا چرازيان باشد
6ـ ترا غروب نمايد ولي شروق بود لحدچوبحس نمايدخلاص‌جان باشد
7ـ كدام‌دانه‌فرورفت درزمين‌كه نرست چرا بدنه انسانيت اين گمان باشد
8ـ كدام دلو فرو رفت و پر برون نامد ز چاه يوسف جان را فغان آمد
9ـدهان‌چوبستي‌ازين‌سوي‌ؠ?ن‌طرف‌بگشا كه هاي وهوي تودرجولامكان باشد
سپس اين ده بيت از قسمت جلوي صندوق آغاز شده و پشت سر اشعار فوق آمده است، و آن ابيات نيز از ديوان كبير مي‌باشند:
1ـ زخاك من اگر گندم بر آيد از آن گر نان پزي مستي خزايد
2ـ خمير و نانوا ديوانه گردد تنورش بيت مستانه سرايد
3ـ اگر بر گور من آيي زيارت ترا خر پشته‌ام رقصان نمايد
4ـ ميابي دف بگورم اي برادر كه در بزم خدا غمگين نمايد
5ـ ز نخ بر بسته ودرگورخفته دهان افيون آن دلدار خايد
6ـ بدري‌زان‌كفن برسينه بندي خراباتي ز جانت در گشايد
7ـ زهرسوبانگ‌چنگ‌وچنگ‌بستا٠? ز هر كاري بلا بد كار زايد
8ـ مراحق ازمي عشق‌آفريدست همان عشقم اگر مرگم بسايد
9ـ منم مستي واصل‌من‌مي‌عشق بگو از مي بجز مستي چه آيد
10ـ زبرج‌روح‌شمس‌الدين‌تبري ز بنزد روح من يكدم بتابد
در عقب صندوق قبر مولانا در قسمت هلالي و وتر صندوق باز اين ابيات از ديوان كبير آمده است:
1ـ چون جان تو مي‌ستاني چون شكرست مردن با تو ز جان شيرين شيرين ترست مردن
2ـ بر دار اين طبق را زيرا خليل حق را باغست و آب حيوان گر آرزوست مردن
3ـ اين سر نشان مردن و آن سر نشان زادن
در دور تا دور قاعده صندوق مولانا ابياتي از جابه جاي مثنوي بر گزيده شده و آنها را دنبال هم نوشته‌اند:
1ـ باز سلطانم گشتم نيكو پيم فارغ از مردارم و كركس نيم
2ـ باز جانم باز صد صورت تند زخم بر ناقه نه بر صالح زند
3ـ حال صالح گر بر آرد يك شكوه صد چنان ناقه بزايد متن كوه
4ـ چشم دولت سحر مطلق مي‌كند روح شد منصوراناالحق مي‌كند
5ـ صورت معشوقه‌چون‌شددرنهفت رفت‌وشدبامعني معشوق جفت
6ـ جسم ظاهرعاقبت خودرفتنيست تا ابد معني بخواهد شادزيست
7ـ آن‌عتاب‌اررفت هم‌برپوست‌رفت دوست‌بي‌آزارسوي‌دوست‌رف ت
8ـ من شدم عريان ز تن او از خيال مي‌خرامم در نهايت الوصال
9ـ كارگاه گنج حق در نيستيست غره‌هستي‌چه‌داني‌نيست‌ڠ?يست
10ـ جمله استادان پي اظهار كار نيستي جويند و جاي انكسار
11ـ لا جرم استاد استادان صمد كارگاهش نيستي و لا بود
12ـ هركجااين نيستي‌افزون‌تراست كارحق و كارگاهش آن سراست
13ـ نيستي چون هست بالاتر طبق بر همه بردند درويشان سبق
14ـ زانكه كان و مخزن سر خدا نيست غير نيستي در انجل
15ـ چون‌نه‌شيري‌هين‌منه‌تو٠?اي‌پيش كان‌اجل‌گرگست‌وجان‌تست†?ميش
16ـ ور ز ابدالي و ميشت شير شد ايمن آگه گرگ تو سر زير شد
17ـ كيست‌ابدال‌آنكه اومبدل شود خمرش‌از تبديل يزدان خل‌شود
18ـ هست از روي بقاي ذات او نيست‌گشته‌وصف اودروصف هو
19ـ چون زبانه شمع پيش آفتاب نيست‌باشد هست باشددرحساب
20ـ مي‌پرد چون آفتاب اندر افق باعروس‌صدق‌وصورت‌چون‌تت ق
21ـ انهم تحت قباني كامنون جز كه يزدانشان نداند آزمون
22ـ درخور دريا نشدجزمرغ آب ختم كن و الله اعلم بالصواب
در جبهه راست صندوق قبر مولانا دو منبت‌كاري بطورعمودي چهارضلعي درمقابل هم قرارگرفته كه به سبك رومي تزئين يافته و نام صنعتگر آن چنين آمده است: «عمل همام‌الدين محمدبن كنك‌القنوي».
كتيبه‌اي ديگر در مقابل آن است كه بر آن اين عبارت به عربي آمده است: «ان وعدالله حق ولا تغرنكم حيوة‌الدنيا ولا يغرنكم بالله‌الغرور».
كتيبه‌اي در قاعده صندوق قبر مولانا به خط كوفي نوشته شده و اين كلمات از آن قابل خواندن است:
1ـ واحد………….
2ـ عليك باخوان……….. علينا
3ـ ان……………….
4ـ ………… قلنا اذا اموالك من زمانك
در قسمت جنوبي مرقد مولانا اطاقي ايت مه نام دايره چلبي و اكنون كتابخانه است.
بر روي پنجره‌اي كه آنرا پنجره نياز مي‌خوانند اين اشعار نوشته شده است:
درها همه بسته‌اند الا در تو تا ره نبرد غريب الا بر تو
اي دركرم عزت نورافشاني خورشيدو مه‌وستارگان چاكرتو
قبور ديگر:
درمغرب قبة‌الخضراء ونزديك بالا سرمولانا قبركراخاتون زن مولانا جاي دارد كه بر صندوق قبرش چنين نوشته شده است:
1ـ الله‌الباقي.
2ـ انتقلت‌المخدره‌المصوفه ثقية‌الذات.
3ـ مرضية‌الصفات رفيعة‌القدر مشروحة‌الصدر.
4ـ ذي‌الهمة‌العاليه والمناقب‌المعاليه عصمة.
5ـ الدين‌المخصوصه بصفات‌العاملين مريم‌الثاني.
6ـ بحرالمعاني مقبولة‌الحق محمودة‌الخلق والخلق.
7ـ صاحبة مولانا قدس‌الله سره.
8ـ كراخاتون رضي‌الله عنها و ارخلها الي.
9ـ حظائرالقدس اواها من دارالهوان.
10ـ الي جوارالرحمن اخير يوم‌الخميس‌الثالث عشر.
11ـ من شهر رمضان من شهور سنة احدي و تسعون و ستمائه.
صندوق قبر ملكه خاتون دختر مولانا نيز در همانجا جاي دارد و بر آن چنين نوشته شده است:
1ـ الله‌الباقي.
2ـ هذه تربت‌الست‌الزنانيه افتخار مخدرات.
3ـ العالم تاج مستورات بني‌آدم مكله خاتون.
4ـ ابنة سلطان‌المشايخ والعارفين قطب‌الاوتاد.
5ـ والمحققين وارث‌الانبياء والمرسلين.
6ـ جلال‌الحق والملة والدين قدس‌الله.
7ـ سر هما في‌ثاني عشر شعبان سنة‌ثلث و سبعمائه.
مرقد مظفرالدين چلبي امير عالم پسر مولانا (درگذشته در 676) نيز در آنجا قرار دارد كه كتيبه آن چنين است:
1ـ هذه تربة شمس.
2ـ مشارق‌المعالي تاج مفارق‌الاعالي.
3ـ مظفرالدين امير عالم‌بن.
4ـ مولانا سلطان‌المحبوبين جلال.
5ـ الحق والدين محمدبن محمدبن الحسين.
6ـ البلخي قدس.
7ـ الله سر هم نقله من دارالغرور.
8ـ الي‌دارالسرور في سادس جمادي.
9ـ الاول سنة ست و سبعين.
10ـ وستمائه غفرالله لهم.
ديگر قبر جلاله خاتون نوه مولانا كه بر كتيبه صندوق قبرش چنين نوشته شده است:
هذه قبر الست
الزاهدة الدار الطاهرة
جلاله خاتون حفيدة سلطان
العلماء والمحققين جلال‌الملة
والدين قدس‌الله روحهما
في عرة محرم سنة اثني و ثمانين و ستمائه
ديگر صندوق قبر ملكه خاتون دختر قاضي تاج‌‌الدين كه در سال 730 كشته شده قرار دارد و كتيبه آن چنين است:
الله الباقي
انتقلت الست المحرحومة المظلومة السعيدة
الشهيدة مقتولة الاولياء تاج‌المخدرات افتخار
المستورات ملكه خاتون نور الله ضريحها
ابنة اقضي القضاة مولانا تاج‌الملة والدين
ادام‌الله فضائله من دارالعرور الي دارالسرور
ليلة‌الاربعاء سادس عشر جمادي‌الاخر سنة ثلثين و سبعمائه
بالاخره قبر حسام‌الدين چلبي است كه بر صندوق قبرش چنين آمده:
1- هذه تربة شيخ‌المشايخ قدوة العارفين امام
2- الهدي واليقين مفتاح خزائن العرش امين كنزالفرش
3- جنيدالزمان بايزيد الدوران ابوالفضائل ضياءالحق
4- حسام‌الدين حسن‌بن محمدبن الحسين المعروف باخي ترك
5- رضي‌الله عنه و عنهم الارموي الاصل بماقال اميست كرديأ
6- واصبحت عربيأ قدس‌الله روحه في تاريخ يوم‌الاربعاء
7-في ثامن عشرمن شهر سغبان سنة ثلث و ثمانين و ستمائه
ديگر صندوق قبر نوه حسام‌الدين چلبي (درگذشته در 747) است كه بر كتيبه آن چنين آمده است:
انتقل من دارالفناء الي دارالبقاء
حسام‌الدين حسن‌بن صدرالدين محمد
بن‌چلبي حسام‌الحق والملة والدين نورالله
مضجعهم في يوم السبت التاسع و العشرين
شوال سنة سبع و اربعين و سبعمائه
قبورعده‌اي چلبيان كه ازخويشان مولانابودندودختران ايشان نيز درمعرب قبةالخضراء قرار دارد(شماره 8 در نقشه).به طرف مشرق قبةالخضرا قبور ذيل مشاهده مي‌شود:
بهاءالدين ولد پدر مولانا كه در عقب صندوق قبر مولانا قرار داردوبرروي صندوق قبرش اين كتيبه نوشته شده‌است:
الله الباقي
هذه تربة مولانا و سيدنا
صدرالشريعة منبع الحكمه
محي‌السنة قامع‌البدعه و قدوة
العالم العالم‌العامل الرباني سلطان العلماء
مفتي‌الشرق و الغرب بهاءالملة والدين
شيخ‌الاسلام والمسلمين محمدبن
الحسين‌بن احمد البلخي رضي‌الله عنه و عن
اسلافه توفي في ضحوة يوم‌الجمعه الثامن
10- غشر شهر ربيع‌الاخر سنة ثمان عشرين و ستمائه

شيخ صلاح‌الدين زركوب(درگذشته در 657)كه در بالاي صندوق قبرش چنين نوشته شده:
الله الباقي هذه تربة شيخنا
شمس‌العارفين علم‌الهدي و اليقين ملك‌الابدال كامل‌الحال و
القال امن‌القلوب الطالب المطلوب نورالله الاعظم برهان القوم
سلطان البصيرة طاهرالسيرة والسرة بحرالاسرار الالهيه ترجمان الرموز
لعيبة امام‌التقوي محرم عرائب‌النجوي بايزيدالعصر جنيدالزمان
صلاح‌الحق والدين ابوالمفاخر فريدون‌بن ياعيبسان
القونوي الذهبي قدس‌الله سره في عرة شهرالمحرم سنة سبع و خمسين و ستمائه
شيخ كريم‌الدين بكتيمور‌اوعلو يكي از‌مريدان مولانا كه استاد‌سلطان ولد‌بود(درگذشته در691)كه بر كتيبه صندوق قبر او چنين آمده است:
هذه تربة الشريفة فخرالاصحاب العارفين
الفائق‌العاشق والصادق شيخ كريم‌الدين
ابن‌الحاج بكتيمور المولوي رجمةالله عليه
قي تاريخ شهر ذي‌الحجة سنة احدي و تسعين و ستمائه
ديگر علاءالدين چلبي پسر مياني مولانا(درگذشته در660)است كه بر كتيبه صندوق قبر او چنين نوشته شده است:
الله الباقي هذه تربة
الصدر المرحوم علاءالدين محمدبن شيخ‌المشايخ
سلطان‌العلماء والعارفين جلا‌الحق والدين محمد
ين‌محمدبن الحسين البلخي افاض‌الله بركاته
علي‌المسلمين و خصص ولده بمزيد كل عناية
اواخر شوال سنة ستين و ستمائه
دیگر شمس‌الدين يحيي برادر مادري(فرزند خوانده)مولانا است كه كتيبه صندوق قبر او چنين است:
تربة امير شمس‌الدين يحيي
بن‌محمد شاه برادر مادري يا او
لاد مولانا قدس‌الله سره العزيز
در تاريخ هفتم ربيع‌الاخر سنه اثني و تسعين و ستمائه
ديگر قبور نجم‌الدين فريدون سپهسالار ،و اولو عارف چلبي ،وبيوك زاهد چلبي،و شمس‌الدين عابد چلبي ، و واجد چلبي پسر سلطان ولد و ديگر چلبيان و ساير دختران ايشان است.
رويهم 65 صورت قبر در بارگاه مولانا وجود دارد كه بالاي قبر مردان عمامه‌اي گذاشته‌اند،ولي قبر زنان بدون عمامه است.دورمقبره مولانا شمعها وشمعدانها واشياء نفيس نهاده‌اندكه همه آنها توسط مشتاقان و عشاق زيارت آن بزرگوار تقديم شده است.مقبره مولانا در قرن شانزدهم توسعه يافت و سماع‌خانه و مسجد كوچك به آن افزوده گشت



+ | نويسنده : گروه نویسندگان تاريخ : سه شنبه بیستم اسفند 1387 |


مطالب گذشته

عرفان در مقایسه با زهد و عبادت
شنیدن و اهمیت آن در زندگی
عارف شهید: حضرت حاج ملا سلطانمحمد سلطانعليشاه گنابادي طاب ثراه
زيبايي و الفاظ وابسته به آن در معارف اسلامي
نوروز 1388
((عناصر واصول اساسی عرفان))
عرفان در مقایسه با مکتب های فکری دیگر
اخلاق وافکار مولانا
حضرت امام جعفرصادق(عليه السلام)پايه گذارعرفان دراسلام
کتیبه ها و نوشتهای مقبره مولانا :
روایاتی از رسول خدا(ص) و ائمه اطهار در تایید صوفیه حقــّه
حافظ، سعدی، مولانا، فردوسی و نظامی
کلام بزرگان: پاسخ مولانا
وجوب طریقت و راهنمای الهی
تعریف عرفان
عید غدیر خم
اطلاعیه ی آغاز به کار مجدد وبلاگ عرفان اسلامی
در پیشگاه زیبایی(4)
در پیشگاه زیبایی(۳)
در پیشگاه زیبایی(۳)

منوي اصلي

صفحه نخست
آرشیو مطالب
ایمیل مدیر

آرشيو موضوعي

گالری تصاویر
مقالات عرفانی
مقالات عرفانی/فقهی
کلام ملوک و ملوک کلام
واژگان و اصطلاحات عرفانی
جایگاه عرفان در سایر ادیان الهی
زندگینامه ی عرفای قرن اول تا هشتم هجری
زندگینامه ی عرفای قرن هشتم تا عصر حاضر
مقالات عرفان/تصوف
اسلام/عرفان/هنر

آرشيو ماهانه

خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387

لوگوي دوستان

لوگو ما :




لوگو دوستان
‍CopyRight © http://islamic-erfan.blogfa.com
کپی برداری از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز میباشد